امروز از مدرسه فرار کرد�
دوشنبه حق رفتن به مدرسه ندارم یکشنبه سه شنبه هم تعطیله
برای خودم بین التعطیلی رقم زدم :) گرچه اعتبارم نابود شد
هعی...
الفاتحه
@empress.Afsa · ۱۱۹ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۶۹ رأی)
امروز از مدرسه فرار کرد�
دوشنبه حق رفتن به مدرسه ندارم یکشنبه سه شنبه هم تعطیله
برای خودم بین التعطیلی رقم زدم :) گرچه اعتبارم نابود شد
هعی...
الفاتحه
من موندم، مگه گوز از روده خارج نمیشه؟
پس چرا بهش میگن باد معده؟
اعتراف می کنم من ازین بچه مهمونا بودم ک هرجا میرفتیم سردسته جوخه خرابکارا بودم هروقت صاحبخونه می گفت آقامون میاد بهتون آمپول میزنه هاااا
من داد میزدم : دروغ میگههههه بچه ها ادامه بدید ! :))))
یه سال دیگه هم زنده موندیم و محرمت رو دیدیم آقا...
توفیق بده عوض بشی�
دعا کن گریه هامون به اسم تو ولی به خاطر عقده هامون نباشه
کمک کن با گریه کردن وجدانمون رو خاموش نکنیم
بلکه از اشتباهاتمون پشیمون شیم و برگردی�
و انسانیتی که تو به خاطرش خون دادی رو درک کنی�
حسین جان، دست ما رو بگیر :")
حس میکنم ادمین فورجوک سنگر گرفته، کاربرا همه در جناح مقابلن!
پست های ارسالی چونان گلوله های آتشین به طرف ادمین پرتاب میشه !
ادمین آفلاین میشه و گلوله ها توی هوا pause میشن :/
ادمین با اینترنت شبانه میاد، فریاد میزنه و از سنگر خارج میشه،
مث پاندا کنگ فو کار گلوله هارو با دستاش می گیره قلش میده به سمت خود کاربرا پرتاب می کنه !! O_o
دووووف! بیشتر تلاش کن!
بعد گلوله هایی که خوشش میادو پرت می کنه تو سایت 0_0
یه بیست تا گلوله که تایید کرد برمی گرده تو سنگر و باز آفلاین میشه می خوابه *~*
بهم می گفت من هیچ وقت تنهاییمو تنها نمی گذارم...
وی در آخرین روزهای سال 97 در 17 سالگی عقد نموده و مرا دعوت نکرد، تصاویرش را برایم ارسال نمود و الانم داره میره ماه عسل :(
من و اون یکی رفیقم همچنان مث قورباغه تو دبه ی ترشی شنا می کنیم :/
پدر ما دو سال پیش رفته بود مکه
با تاکسی های اونجا چونه میزد
عربه میزنه تو سرش میگه خسارات خسارات! لا اله الی الله! محمد رسول الله!
بابام: علی ولی الله ^_^ علی حجت الله ._. کمتر بگیر =]
همسفراش میزدن رو شونش می گفتن : حاجی ما می خوایم زنده بمونیم ^~^
( این داستان: پدر بی باک )
روند داستان تو این رمان های ایرانی اینقدر تکراری شده که ...
یه بار نویسنده نتونست دختره وپسره رو باهم بفرسته شمال تشنج کرد :(
نشد باهم برن خرید یه عالمه چیز بخرن ۱۰ کشته به جا موند
شب عروسی با جزئیات تماااام ذکر نشد و ۵ نفر با روده های نویسنده حلق آویز شدن
دختره یه رفیق منحرف و خاک برسر نداشت و عذاب الهی نازل شد
موقعیت پیش نیومد جغدای عاشق تنها باشن و والدین نویسنده عاقش کردن!!!
دختره صبح بعد عروسی دل درد نگرفت و آپاندیس عمه ی نویسنده ترکید
( راحتمون بزارید با اون رماناتون دهنمونو صاف کردین :(
رفیق ما زنگیده بید خونمون مامانم گوشیو برداشت
رفیقم فکر کرد منم،
مامانم: با فاطمه کار داری؟ ._.
رفیقم: فاطی خودتو لوس نکن من میدونم تویی لعنتی :/
مامانم: بزا الان گوشیو میدم بهش -_-
چندین بار اتفاق افتاده :)
دیگه یکی زنگ میزنه باهام کار داره میگم خودمم بگو
ازم تست میگیره مطمئن شه بعد فحش بده :))))
( این داستان، شباهت اصوات )
فانتزی من اینه که ساعت دیواری موقع خواب صدای تاپ تاپ قلب مارو بشنوه نتونه بخوابه :(
من همونیم که توی پاسخ نامه این آزمونا اونجا که نوشته ( در این کادر چیزی ننویسید ) می نویسم:
باشه :)))
بچه بودم مامانم می گفت رنگین کمون هفت رنگه من جیغ می زدم نههه هشت رنگه -_-
سلطان لجبازی :)
تنها بودن بد نیست
نبودن تو بده
ندیدنت و نشنیدن صدات عذاب آوره
حاضرم توی دنیا تنهاترین باش�
ولی فقط تورو داشته باشم
عجیب ولی واقعی:
تو مراسم ختم خواهر مرحوم درحال اشک ریختن می گفت: پاهاشو این ور اون ور می کرد من فکر کردم می خواد زنده بمونه نگو داشته بای بای می کردهههه T^T
و همانا شوهر کردن به منزله به فرزندی گرفتن پسریست که مادرش دیگر توانایی نگهداری از وی را ندارد :)
اینو به دبیر زیستم گفتم بهش برخورد از بس که پسری بود:/
دوتا پسر داشت یجور ازشون تعریف میکردااا...
حیف کنکور دارم وگرنه یکیشونو ب فرزندی می گرفتم :)))
شب قدر است و ما قدر تو را نمی دانی�
کریمی اما قدر نعماتت را نمی دانی�
الهی، ببخش و بورز مهر کبریایی ات را
خود ما می دانیم که از فضل تو هیچ نمی دانیم
به عنوان کسی که از سال 93 مخاطب 4 جوکه اعلام می کنم همه چیزشو دوس دارم به جز اون فیل بالاهه...باهاش خصومت شخصی دارم :(
از کرکس تنها هم بدم میاد حسودم خودتونید :(
چه روز ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدایمان دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که دلشکسته ایم و خسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
کلاس رفیقم یه کلاس اون ور تره. تقریبا همه دبیرامون یکیه.
عاقا اینا ریاضی داشتن، در کلاسشونم باز بود تازه زنگ تفریح خورده بود
من رفتم سمت کلاسشون، صندلی رفیقم صاف جلوی در بود
اومدم خُنُک بازی دربیارم، عاقا یَک قررری به کمرم دادم با یه سری حرکات ریتمیک داشتم می رفتم به سمتش فک کردم دبیرشون رفته
سرمو بردم بالا دیدم دبیرشون (که دبیر ماهم هس) دقیقن جلومه و داره اینجوری O_o نگام می کنه ????
بدبخت برگاش ریخت همه تصوراتش دربارم (مثلا خیلی بچه مثبت و ساکتیم) به فنا رفت...
اولین سالی که باید روزه می گرفتم توی تقویم کوچیکم روز اول ماه رمضون رو علامت زدم با عنوان " بدترین روز زندگیم "
موقع سحری آخرین نفری که چیز می خورد من بودم
موقع افطار هم اولین نفر افطار می کرد�
یکی نبود بگه مجبوری مگه :)
عجب سحر اولی جاهلی بودم. برکت ماه رو نمی فهمید�
ماه رمضون دوسِت دارم حلالم کن ^_^
وقتی زمین خوردی، جوری بلند شو به راهت ادامه بده انگار هیچ وقت زمین نخورده بودی :)