روند داستان تو این رمان های ایرانی اینقدر تکراری شده که ...
یه بار نویسنده نتونست دختره وپسره رو باهم بفرسته شمال تشنج کرد :(
نشد باهم برن خرید یه عالمه چیز بخرن ۱۰ کشته به جا موند
شب عروسی با جزئیات تماااام ذکر نشد و ۵ نفر با روده های نویسنده حلق آویز شدن
دختره یه رفیق منحرف و خاک برسر نداشت و عذاب الهی نازل شد
موقعیت پیش نیومد جغدای عاشق تنها باشن و والدین نویسنده عاقش کردن!!!
دختره صبح بعد عروسی دل درد نگرفت و آپاندیس عمه ی نویسنده ترکید
( راحتمون بزارید با اون رماناتون دهنمونو صاف کردین :(