ع
عشقم پسرم حسام ۱۱ سال پیش
جوک

عروسی یکی از آشناها بود من و دخترداییمم که افسرده از اینکه خواهرامون ازدواج کردن و عروس همسن ما بود ولی ما مجرد بودیم(دختریم دیگه چه میشه کرد)کلی به خودمون رسیده بودیم و رفتیم قسمتی که فامیلای مادری نشسته بودن سر میز اونا،یه خودی نشون خاله ها و زنداییا بدیم.شاید فرجی بشه واسه پسراشون بیان خاستگاری ما(آخه پسرای فامیل مادری لامصبا همه آدم حسابی اما مادرا سختگیر) خلاصه ما انقد خودمونو کشتیم که به چشم بیایم ،از تیپ و رفتار گرفته تا خوردن غذاها با صدتا گاز و نیم کلاج،محو بودیما همش هم به هم میگفتیم فلان کارو کنیم یا نکنیم که به چشم بیایم;-)چیه خودتو مسخره کنا!!!بقیشو نمیگما تا نیشتو نبندی!!!
عروسی یه تالار داغون با صندلیای باور کنید از حلب روغن ساخته شده بود؛
آقا انقد به خودمون فشار آوردیم که ولو نباشیم و محکم بشینیم یه دفعه زارت من افتادم تو صندلی عین سوسک دست و پا میزدم با کمک خواهرم اومدم بیرون و دختر داییم پهن شده بود از خنده که دیگه تو رو نمیگیرن واسه پسراشون،آقا انقد گفت که ناامید شدم و گفتم به جهنم حالا که اینطور شد بذار پرخوری کنم حداقل از عروسی لذت ببرم اما همیشه میگن تو اوج نا امیدی یه نقطه امید هست که یدفه زورت!
این بار دختر داییم افتاد تو صندلی که من انقد خندیدم نفسم بند اومده بود حالا اومدیم دخترداییمو دربیاریم آقا در نمیومد که مثل کتاب شده بود تا خورده بود تو صندلی،ماهم فقط میخندیدیم؛به زور در آوردیمش بعد که دوتایی میخندیدیم فامیلا گفتن عرضه هیچی نداریم ماهم در حین خندیدن تمام غذاها میوه ها و شیرینی رو در عرض چند لحظه نابود کردیم که بگیم آقا عرضه خوردن که داریم،الانم هردومون ازدواج کردیم:-D:-D
یادش بخیر.....چه روزی بود!

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۳ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.