عروسی یکی از آشناها بود من و دخترداییمم که افسرده از اینکه خواهرامون ازدواج کردن و عروس همسن ما بود ولی ما مجرد بودیم(دختریم دیگه چه میشه کرد)کلی به خودمون رسیده بودیم و رفتیم قسمتی که فامیلای مادری نشسته بودن سر میز اونا،یه خودی نشون خاله ها و زنداییا بدیم.شاید فرجی بشه واسه پسراشون بیان خاستگاری ما(آخه پسرای فامیل مادری لامصبا همه آدم حسابی اما مادرا سختگیر) خلاصه ما انقد خودمونو کشتیم که به چشم بیایم ،از تیپ و رفتار گرفته تا خوردن غذاها با صدتا گاز و نیم کلاج،محو بودیما همش هم به هم میگفتیم فلان کارو کنیم یا نکنیم که به چشم بیایم;-)چیه خودتو مسخره کنا!!!بقیشو نمیگما تا نیشتو نبندی!!!
عروسی یه تالار داغون با صندلیای باور کنید از حلب روغن ساخته شده بود؛
آقا انقد به خودمون فشار آوردیم که ولو نباشیم و محکم بشینیم یه دفعه زارت من افتادم تو صندلی عین سوسک دست و پا میزدم با کمک خواهرم اومدم بیرون و دختر داییم پهن شده بود از خنده که دیگه تو رو نمیگیرن واسه پسراشون،آقا انقد گفت که ناامید شدم و گفتم به جهنم حالا که اینطور شد بذار پرخوری کنم حداقل از عروسی لذت ببرم اما همیشه میگن تو اوج نا امیدی یه نقطه امید هست که یدفه زورت!
این بار دختر داییم افتاد تو صندلی که من انقد خندیدم نفسم بند اومده بود حالا اومدیم دخترداییمو دربیاریم آقا در نمیومد که مثل کتاب شده بود تا خورده بود تو صندلی،ماهم فقط میخندیدیم؛به زور در آوردیمش بعد که دوتایی میخندیدیم فامیلا گفتن عرضه هیچی نداریم ماهم در حین خندیدن تمام غذاها میوه ها و شیرینی رو در عرض چند لحظه نابود کردیم که بگیم آقا عرضه خوردن که داریم،الانم هردومون ازدواج کردیم:-D:-D
یادش بخیر.....چه روزی بود!