معنایی نباشد مفهومِ حال خراب ما
لیک بنگر شما به شدت و ضعفش
کز تو سخن گویم تشدید میگیرد
کز تو نگویم کز تو نگویم، میمیرد
《کیان_آشفته》
@D$D$D · ۶۴۸۹ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۷۳۵۶ رأی)
معنایی نباشد مفهومِ حال خراب ما
لیک بنگر شما به شدت و ضعفش
کز تو سخن گویم تشدید میگیرد
کز تو نگویم کز تو نگویم، میمیرد
《کیان_آشفته》
از مادرت بخاطر غذا تشکر کن
عده ای غذا ندارند
عده ای مادر...
همچو ابلیس که از درگاه خدا مغضوب شد
چند هزار سال بخوانمت اجابت نکنی؟
همچو ابراهیم که آتش گلستانش شد
تا به کِی سوزم و برِ گلشن نبَریم؟
همچو نوح که بر جانداران راحم شد
کی بیایی، کشتی ناجیَم شوی؟
همچو عیسای مسیح صلیبش آرامگه شد
کی مرا بر صلیب جانت مسمار زنی؟
همچو موسی بهرش دریا شکافته شد
کِی زنی عصایی و دیدگان تَرَم کویر کنی؟
تو از تبار پیامبران نبودی حضرت آشوبگرِ من
آشفته را در هجرِ گلستانت برصلیبِ آتش کُشتی
《کیان_آشفته》
کنار پنجره یک پوستر از عکس تو چسباند�
کمال همنشین را باش عجب تهران زیباییㄟ(ツ)ㄏ
سید_سعید_صاحب_عل�
آتش به اختیار ! بِکِش ماشه را که من
عمری است
سـیـنـه ام
سپرِ چشم هایِ توست ...
ح_عبادیان
بر بلندای شهر دست به دورِ کمرت
حبس در آغوش ِ پُر احساس تو را می خواه�
سرخ یا صورتی یا که زرشکی کن لبهات
بر گونه هام ردِ لبهای ِ تو را میخواه�
روبه روی ِ دل من بنشین با زُل به چشمات
غرق شدن در اقیانوس نگاهِ تو را میخواه�
گره روسری وا کن طُره حبس کن پَس ِ گوشهات
اسارت در زلفِ پریشانِ تو را میخواه�
الا ای حضرت ِ جانان، کنی سویَم التفات ؟
بنده نوازی ز سوی دستانِ تو را میخواه�
قسم به پیمانه ی صبرم که پُر است از هجرت
به شب ِ سرد نفسِ گرم تو را میخواه�
نیمکتِ خالیِ پارک،سرم به روی پاهات
در انظار عموم عشق بازی اساسیِ تورا میخواه�
《کیان_آشفته》
زیارت نامه حضرت جانان^_^
من دوستت دارم گفته
تو دوستت دارم شنیده
من اهلی و احساسی
تو مغرور و لجبازی
من آویزت بر دیدار
تو تبرا کرده و بیزار
من طالب هر لحظه ات
تو خاموشیِ این پیکار
من قاصدک فروریخته
تو شکوفه ی نوبهار
من قطره ای اندک
تو آبی ِ کبیر
من دانه ای بی بار
تو سرخی سیب
من شرِ مطلق
تو سراپا نیک
من جفت بی یاور
تو یاورِ بالا دست
من راه بی مقصد
توام همه مقصود
من عاشقِ پُر درد
تو برگردانده از من رو
من آسمانِ بی ماه
تو مهتابِ فروزان
من خاکِ کویِ تو
تو ثمینی بزرگ
تو صبح روشن
من شبِ ظلمت
من عاشق پیشه ی عیار
تو عاشق کُشی قهار
من زردی اَرزن
تو سپیدیِ بال کبوتر
من همه نیازم تو
تو بیفکر و سهل انگار
من سَربهای چشم تو
تو دَک کرده سربار
من پابستِ زمین
تو معراجِ پرواز
من صدای ِپای مور
تو بلبلِ خوش گو
من غبار لبِ پنجره
تو کوهِ آتش پاره
من دشت بی بارش
تو بارانِ بخشایش
من یکه و غمگین
تو مسرور و شادمان
من ز مِهرت آزرده جان
تو بر رنجم مسلمان
من عُسر بی پایان
تو یُسر دامن فشان
من اغفال ِ مَهِ رویَت
تو معشوق عُلیاحضرت
من دل آزار ِ رجی�
تو دلبرِ علیه السلا�
من درد و غم و حسرت
تو مَرهم و مَحرم و بی رح�
《کیان_آشفته》
بادبادکی فارغ ز غم در آسمانت بود�
ز دستانت گسیخته شد نخِ اتصال�
کاش خود را در چشم هایت نظری می دید�
من به آیینه چشمانت سخت ایمان دار�
جوان تر بودم شدی تک برگ روی شاخه ا�
درختی که دگر بعد تو برگ ندادم، خشکید�
حس بنده ی گنهکار و بد اختر و تنها دار�
نکند خدایی که هر لحظه به تو بازگشت دارم؟
آرزو هایم کوله بسته ،می کنند هرشب غروب
نیست امیدِ طلوع درین بخت، اعتراض دار�
《کیان_آشفته》
نذر کردم که اگر سهم من از عشق شدی
دو سه رکعت غزلِ شاد بخوانم هر روز...
آرش_مهدی_پور
نه لیلا میشوی باور کنی حد جنونم را
نه شیرین میشوی بر هم بریزی قند خونم را
پرسه در خیال تو شده تمامِ باور�
ارمغانش شده نام تو بر انگشتر�
رفتنت را نکنم هیچ مرور در خاطر�
تا نکند تب و لرز چهل و چند درجه بدن�
همچو برگی زرد کز شاخه درختی آرا�
افتادم از چشم تو، شده ام من ناکا�
یک هزار و صد و سه روز و دوازده ساعت
گذشت از لحظه ی رفتنت و سقوطم از با�
العجب زین شمارشِ ارقام که دارد سَرَ�
من که بیست بوده ادبیات و صفر هندسه ا�
《کیان_آشفته》
ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
جایت همیشه در دلِ من درد میکند ...
رسول_مختاریپور
خوشا آن لحظه هایِ با هم و بی غ�
خوشا گشتن به دورِ تو همچو صن�
خوشا آن خنده هایِ از دل و جان
خوشا عشق بازی های نابِ بی امان
خوشا گفت و شنود ِ دوستت دار�
خوشا از من اظهارَش از تو استراق
خوشا بامدادی که گیسویت مُجازم شد
خوشا بوییدن خواهش وارَش تار به تار
خوشا روزی تیترِ جراید را چنین زَنَند
مقتول من باشم قاتلَش چَشم های تو
خوشا آن رفتنی که مورث شادی ات شد
خوشا حالت خوشا یادت خوشا آینده ی تو
《کیان_آشفته》
تو مثلِ حاصلِ کارِ کمال الملکِ نقّاشی
ولی من خط خطی هایِ کجِ یک آدمِ ناشیㄟ(ツ)ㄏ
عصرهای کوتاهش، دست من است
و شب های بلندش، دامن تو …
پاییز
چه شباهتی به ما دارد …
فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند
آن زلف و رخ و خال و خط و عارض و قامتツ
شما زنی را ندیده اید ڪہ
چشمان مــن
در چشمانش جا مانده باشد
یا دستهایم در موهایش ..؟؟
مهـــــــدے_صادقی
فصل اَنار که میشود
قرعه می انداز�
اگر اَنار یاقوتی باشد تو خواهی آمد
و
چه در تضاد است
بخت سیاه و اَنار های سفیدم...
《کیان_آشفته》
قرائت می کند سَری به روی نیزه ها قرآن
میدَرَد خشم و کین در غالبِ خنجرها
آسمان به خون تپیده شد ز دمِ ثارالله
غروبِ زخمی و غمگین و خمودِ عاشورا
قلم چه نویسد که شود این حکایت حاشا؟
جا نگیرد این حزن و ماتم به جانِ واژه ها
سراسر آسمان سیه پوشان میخوانند حسین
دختِ زهرا ز وصفش فرمود ما رایتُ اِلا جَمیلا
فرجام هر مصیبت را پایانی باشد لیکن
این مصیبت بوده باشد تا قیامت بی مدعا
《کیان_آشفته》
﷽
عمود خیمه ی قمر فرود کرد،شد تائب
رقیه سادات ِ حسین ز خواستنِ آب ِفرات
《کیان_آشفته》