پرسه در خیال تو شده تمامِ باور�
ارمغانش شده نام تو بر انگشتر�
رفتنت را نکنم هیچ مرور در خاطر�
تا نکند تب و لرز چهل و چند درجه بدن�
همچو برگی زرد کز شاخه درختی آرا�
افتادم از چشم تو، شده ام من ناکا�
یک هزار و صد و سه روز و دوازده ساعت
گذشت از لحظه ی رفتنت و سقوطم از با�
العجب زین شمارشِ ارقام که دارد سَرَ�
من که بیست بوده ادبیات و صفر هندسه ا�
《کیان_آشفته》