بادبادکی فارغ ز غم در آسمانت بود�
ز دستانت گسیخته شد نخِ اتصال�
کاش خود را در چشم هایت نظری می دید�
من به آیینه چشمانت سخت ایمان دار�
جوان تر بودم شدی تک برگ روی شاخه ا�
درختی که دگر بعد تو برگ ندادم، خشکید�
حس بنده ی گنهکار و بد اختر و تنها دار�
نکند خدایی که هر لحظه به تو بازگشت دارم؟
آرزو هایم کوله بسته ،می کنند هرشب غروب
نیست امیدِ طلوع درین بخت، اعتراض دار�
《کیان_آشفته》