اندر احوالات من, در این چند وقت:
آری... دیگر دوستم ندارد, دیگر برایم غیرتی نمیشود, دیگر برایش مهم نیستم! مگر همه چیز به زبان آوردنیست؟! همه این هارا از سنگینی کلامش فهمیدم... آخر بی انصاف! کمرم زیر این همه سنگینی میشکند... گمان میکردم وقتی نباشم, دلت میگیرد, اما دیدم نه! بدون من شادتری, شلوغ تری... هر روز بوی بغض میدهم! گفتند اشک بریز, خالی میشوی! خالی که نشدم هیچ, پرشدم از بی کسی... که چرا نمی آید تا اشک های را پاک کند و بگوید اشک نریز... آری, حواست نیست! گفتی و رهایم کردی و رد شدی! اما من هنوز گیر کردم! بین کلمه هایت, بین قضاوت هایت و بین برداشت هایت... گاهی میان درس خواندن هایم, میان تنهایی هایم, خیره میشوم, خشک میشوم و از تنهایی ام یخ میزنم... دایم از خودم میپرسم:آن همه دوستت دارم هایی ک میگفت کجا رفت؟؟؟ چه شد؟؟!!!! اما... من هنوزم بدون گرفتن پاسخم و با این همه بی اعتنایی و سردی, دوستت دارم! حتی بیش از پیش... خلاصه! دل اگر دل باشد و عشق اگر عشق باشد, آب از آب علاقه اش نمی افتد!!!!!
تقدیم ب نیلو جونم ک دیگه دوستم نداره...میدونم ک حتی باخوندن این متن هم ک خودم نوشتم, بازم بی اعتنایی و سکوت میکنی...ههه