b

bahar

@bahar3509.m · ۴۱ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۶ رأی)

انقد بچه های 4jok از سوتی های آوای باران نوشتن که دیشب کنجکاو شدم بشینم ببینم (خوب فیلم نمی بینم اصلاً یعنی وقت ندارم) اولش فکر کردم مردم چقد با دقت فیلم می بینن، بابا همش فتوشاپه ولی وقتی اون سوتی رو دیدم دیگه پی به واقعی بودنش بردم.
آقا دقت کردین دیشب چی شد؟ یارو کارت بانکی داده به باران میگه 10میلیون پول توشه. اونم برداشته برده بیمارستان داده دست اون خانمه میگه اینم پول عمل بریزید به حساب. (اشک هم توی چشاش حلقه زده حالا!!!!) آخه برادر من، خواهر من، تا جایی که ما پول برداشت می کنیم در طی یک شبانه روز بیش از 200 تومن نمیشه برداشت داشت حالا چه برسه به چند میلیون . تازه اگر هم قرار باشه بره از بانک بگیره که باید حتماً صاحب حساب باشه. منم به این نتیجه رسیدم که یا پول عمل از 200 تومن بیشتر نیست (خخخخخخخخ) یا اینکه باران صاحب حساب بوده (که اونم بعید می دونم)
حالا دیگه خودتون قضاوت کنید.

اون روز داشتم شبکۀ بازار رو می دیدم(خیلیییییییی اتفاقی)، یارو قیمت مانتو رو زده 48000تومن(مردم هم که اصلاً نمیرن خرید کنن که!!!)مطمئن شدم که اونجا مجتمع زیتون توی افق بوده. حالا بگذریم که من اگر به عنوان یه خریدار برم توی همین مغازه، قیمت این مانتو میشه 84000 تومن (تازه اگه بیشتر نشه!!!!)
نتیجه می گیریم که باید با یه خبرنگار و دوربین بریم توی مغازه ها و خرید کنیم تا اون روی قیمت ها رو هم ببینی�
حالا یارو اومده بگه اغلب مشتری هامون دانشجو و دانش آموز هستن، هول شده جلو دوربین میگه: " اغلب مشتریاتمون دانشجو و دانش آموزان...."
زین پس به تعدادی مشتری که در یک محل خاص (مثلاً مرکز خرید) گرد هم می آیند، مشتریات گفته می شود.
یعنی دهخدا اگر زنده بود الان باید می رفت افق و فرهنگ لغت دهخدای افقی را چاپ می کرد
ببین با کیا شدیم..... (آمار درست و دقیق در دست ندارم)

قبلاً در مورد خالم که باهاتون صحبت کرده بودم،سوتی زیر برگرفته از کتاب "بمب سوتی فامیل" جلد دوم صفحه 5 می باشد:
جونم براتون بگه که خالم "بمب سوتی فامیل"به همراه اون یکی خالم و دامادشون می رفتن مشهد.خالم می خواسته بخوابه،قبل از خوابیدن هم می پرسه تا مشهد چقد مونده؟ داماد خالم (آقا رامین)هم بهش میگه: " 3 ساعت مونده، شما بخواب هنوز نرسیدیم" هنوز یک ساعت از خوابیدن خالم نگذشته بوده که یهو از خواب می پره (گیچ و منگ)می گه" اِ اِ اِ اِ اِ اِ رسیدیم؟!!! چقد زود سه ساعت شد!!!"
آقا رامین: :-ooooooo
اون یکی خالم: اِ اِ اِوا خواهر چی میگی؟
تابلو مشهد 3 ساعت مانده: :-/:-/:-/:-/
تازه بعد از کلی تعجب از جانب آقا رامین و اون یکی خالم و نگاه به اطراف جاده متوجه میشن که سمت راست جاده یه مرغداری بوده، زیر این طاق های مرغ داری هم چراغ های سبز و آبی و زرد و قرمز زده بودن، خالم فکر کره رسیدن مشهد، بندۀ خدا....
اینم خالۀ سوتی دهندست ما داریم؟ فداش بش�
حالا جالب اینجاست که خالم و دامادش داشتن از خنده جاده رو گاز می زدن و به سمت مشهد می رفتن که یهو برمی گردن می بینن خالم بعد از این سوتی گرانقدر دوباره به خواب عمیقی فرو رفته
ولی خدایی این حالت بین خواب و بیداری، من کجام، اینجا کجاست، چه زود رسیدیم، چرا دیر می گذره، واسه هیچ بندۀ خوب خدا در حین مسافرت پیش نیاد، مخصوصاً اگه با اتوبوس باشی و تنها(احتمال اشتباه سوار شدن رو که دیگه نگوووووووو)

دوستان... ما یه خاله داریم که به عنوان بمب سوتی فامیل معروف شده، همیشه آخر سال که میشه سوتی هاشو کتاب می کنیم و با تیراژ بالا به فروش میرسونیم. سوتی زیر برگفته از کتاب "بمب سوتی فامیل"، جلد اول:
شوهر همین خالۀ بنده تعمیرکار لوازم خانگی هستن. یه بار یکی از همسایه ها میاد دم خونشون و چون شوهر خالم خونه نبوده به خالم میگه: "به حسن آقا بگید بخچالمون رو زدیم به برق ولی هر کاری می کنیم روشن نمیشه، اگر زحمتی نیست بگید شب بیاد یه نگاه بندازه" خالۀ بنده هم تا اومدن حسن آقا به فکر عمیقی فرو میره. شب که شوهر خالم میاد خونه خالم ماجرا رو واسش تعریف می کنه (و اما خاله.....):
"حسن امروز این همسایه روبرویی اومد گفت یخچالشون میزنن به برق ولی روشن نمیشه، منم از صبح تا حالا دارم فکر می کنم مگه یخچال برق می خواد که کار کنه؟؟؟؟؟!!!!!!"
خالم::-/ :-/ :-/ :-/
حسن آقا: :-o :-o :-o :-o :-o :-o
ادیسون: :(( :(( :(( :(( :((
شوهر خالم خطاب به پسر خالم: "پسر جون برو یخچال رو بنزین بزن، عملکرد یخچالمون ضعیف شده"
حالا خوبه که خالم در مورد این تفکر عمیقانش به همسایشون تِز (تِض یا طِز یا تِض یا ....)نداده. البته اون موقع که افق نبوده ولی میگن حسن آقا واسه همین کچل شده :|

یه بار من و خواهرهای گرام طی یه جلسۀ خانوادگی داشتیم صحبت می کردیم که خواهر بزرگم به یکی دیگه از خواهرام گفت(به نقل از خودش): "یه بار دَنِتِ مرغ درست کرده بودی، خیلی خوشمزه شده بود، دستورشو بده واسه بچه ها درست کنم."
من و خواهرهای دیگم همه هَنگ کرده بودیم که دَنِت (دسر با طعم های مختلف) می تونه چه ربطی به مرغ داشته باشه که طی یک عملیات رمزگشایی متوجه شدیم که منظور خواهر من ناگِتِ مرغ بوده. ما هنوز از دل درد خندیدن این فاجعه بیرون نیومده بودیم که خواهر کوچیکم برگشت گفت(باز به نقل از خودش): "ناگت که همون نونِ ساندویچیه، شما دیگههههههه کی هستین!!!"
آقا ما رو می گی؟ مثل روغن متلاشی زمین بودیم داشتیم می خندیدم حالا از زور خنده نمی شد بگیم خواهر من (مجیده دلبندم) اون که شما می گی باگِتِ، باگتتتتتتتتت !!!! :)))))))