ع

عزیز دل

@Emran · ۷۲ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۷ رأی)

پ
پسرک تنها ۱۳ سال پیش
پیام

یکی از شاعران پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت.فرمود تا جامه از او برکنند و از ده بیرون کنند.مسکین برهنه به سرما همی رفت.سگان به دنبال وی افتادند.خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند.زمین یخ گرفته بود.عاجز شد.گفت:"این چه حرام زاده مردمان اند؛سنگ را بسته اند و سگ را گشاده!"
امیر از دور بدید و بشنید و بخندید و گفت:"ای حکیم،از من چیزی بخواه."
گفت جامه ی خود میخواهم اگر انعام می فرمایی.

پ
پسرک تنها ۱۳ سال پیش
پیام

‏"نیایش"
الهی،به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی،دریاب که می توانی.
الهی،عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم؛گفتی و فرمان نکردم،در ماندم و درمان نکردم.
الهی،اگر تو خواستی،من آن خواستم که تو خواستی.
الهی،در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر گشت های ما جز باران رحمت خود مبار.به لطف،ما را دست گیر و به کرم،پای دار،الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.

پ
پسرک تنها ۱۳ سال پیش
پیام

دعای ضد گلوله.
ملیجک ادعا کرده بود شخصی است دعای دارد گلوله بند!هر کس آن دعا را با خود دارد،گلوله به او کارگر نیست... قرار شد آن دعا را به گردن مرغی ببندند و هدف تیر نمایند؛
شخص دعانویس را بالای کوه آوردند.کهنه بسته ای را به گردن مرغ بیچاره بستند.ملیجک این طرف و آن طرف می دوید و لاف میزد که این شخص را مخصوصأ پیدا کردم و سالها زحمتش را کشیدم که دعایی به جهت ذات ملکوتی صفات همایون بنویسد که شاه خرز فرمایند.چرا که مسئله ی اختراع دینامیت و قتل امپراتور روس،مرا به وخشت انداخته است!
خلاصه،مرغ را بسته،دعا،به گردنش آویخته،مچول خان تفنگ را گرفت،در سی قدمی خالی کرد.تفنگ حالی شدن همان،مردن مرغ همان!

پ
پسرک تنها ۱۳ سال پیش
جوک

یادش بخیر کلاس دوم ابتدای بودم یه روز حوصله رفتن به مدرسه رو نداشتم واسه همین دفتر مشقم رو داخل یخچال )بله درست خوندی داخل یخچال( محفی کردم و بعد خواستم به بهونه پیدا نکردن دفتر نرم مدرسه ولی نشد که نشد چون از شانس گنده من کل همسایه شروع به جست و جو کردند و آخر سر پیدا شد و من هم رفتم به مدرسه.خب خالا فهمیدید چه بچه درس خونی بودم من.

پ
پسرک تنها ۱۳ سال پیش
جوک

یه روز داخل یه مغازه بدلیجاتی بودم یه خانم مخترمی اومد داخل بعد کلی برانداز کردن وسایل از آقای مغازه دار پرسید ببخشید آقا اینا از همن دبلاست.من و آقای مغازه دار شروع کردیم به جویدن همین دبلا(بدلا) خانمه هم وقتی فهمید چه سوتیه قشنگی داده در افق محو شد
من:)))))
آقای مغازه دار:((((
بدلیجات:)@(
سازمان حمایت از بدلیجات:)(()

پ
پسرک تنها ۱۳ سال پیش
جوک

تیکه قشنگ آقای فروتن در فیلم مجردها به خانم زارعی:خانم مواظب باش شما رو چه به نشستن پشت ماشین سواری،شما باید پشت ماشین لباس شویی بشینی.
کسانی که موافقند که جای خانما پشت ماشین لباس شویی بهتره تا پشت ماشین سواری لایک کنند ببینم چند نفریم.

پ
پسرک تنها ۱۳ سال پیش
پیام

ماجرای که گویا حریص بودن انسان است.
روزی شحصی به طرف مسجد میرفت. در راه تکه استخوانی در پایش فرو رفت او با خود نذر کرد که اگر با حارج کردن استحوان پایش خون نیاید و وضویش باطل نشود به اندازه وزن آن استحوان در راه خدا طلا انفاق کند.از قضا پس از حارج کردن استحوان از پای شحص خون حارج نشد.فرد بعد از نماز برای ادای نذر حود شتافت ولی فرد هر مقدار طلا در ترازو میگذاشت با آن استحوان برابر نمیشد.در آن موقع فردی دانا او را دید و ماجرا را جویا شد آن شحص ماجرا را برای او باز گفت.آن مرد دانا از زمین مقداری خاک برداشت و بر روی اسحوان گذاشت و بعد از آن تکه کوچکی از طلا را روی ترازو گذاشت که وزنش با استحوان برابر شد.آن شحص با تعجب بسیار علت را از مرد دانا جویا شد مرد دانا گفت که این استحوان انسان است و انسان بسیار حریص است.