دعای ضد گلوله.
ملیجک ادعا کرده بود شخصی است دعای دارد گلوله بند!هر کس آن دعا را با خود دارد،گلوله به او کارگر نیست... قرار شد آن دعا را به گردن مرغی ببندند و هدف تیر نمایند؛
شخص دعانویس را بالای کوه آوردند.کهنه بسته ای را به گردن مرغ بیچاره بستند.ملیجک این طرف و آن طرف می دوید و لاف میزد که این شخص را مخصوصأ پیدا کردم و سالها زحمتش را کشیدم که دعایی به جهت ذات ملکوتی صفات همایون بنویسد که شاه خرز فرمایند.چرا که مسئله ی اختراع دینامیت و قتل امپراتور روس،مرا به وخشت انداخته است!
خلاصه،مرغ را بسته،دعا،به گردنش آویخته،مچول خان تفنگ را گرفت،در سی قدمی خالی کرد.تفنگ حالی شدن همان،مردن مرغ همان!