ماجرای که گویا حریص بودن انسان است.
روزی شحصی به طرف مسجد میرفت. در راه تکه استخوانی در پایش فرو رفت او با خود نذر کرد که اگر با حارج کردن استحوان پایش خون نیاید و وضویش باطل نشود به اندازه وزن آن استحوان در راه خدا طلا انفاق کند.از قضا پس از حارج کردن استحوان از پای شحص خون حارج نشد.فرد بعد از نماز برای ادای نذر حود شتافت ولی فرد هر مقدار طلا در ترازو میگذاشت با آن استحوان برابر نمیشد.در آن موقع فردی دانا او را دید و ماجرا را جویا شد آن شحص ماجرا را برای او باز گفت.آن مرد دانا از زمین مقداری خاک برداشت و بر روی اسحوان گذاشت و بعد از آن تکه کوچکی از طلا را روی ترازو گذاشت که وزنش با استحوان برابر شد.آن شحص با تعجب بسیار علت را از مرد دانا جویا شد مرد دانا گفت که این استحوان انسان است و انسان بسیار حریص است.