ش

شیدا

@ش ی د ا ع م ا د · ۷۲ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۱۳ رأی)

jojokam ۱۲ سال پیش
جوک

این بابای من از بوی لاک بدش میاد حسابی
اگه از اسبره هو عطرو ادکلن استفاده کنم که جنگ را میفته
بوی سرخ کردنی که جای خودشو داره
هی میگه این بو ها واسه ریه ضرر داره.
خب اینا درست بابای من اما ضررش بیشتر از اون سیگارایی نیست که روزی یه باکت میکشی....!!!!!

j
jojokam ۱۲ سال پیش
پیام

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد.
او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم.....
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی...
مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!
مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست

j
jojokam ۱۲ سال پیش
جوک

امشب با مامانم رفته بودیم بیرون که خرید کنیم.
بعد وایسادیم جلو آینه و تابلو فروشی تا نگاه کنیم.(البته لازمم داشتیم)فقط امشب نمیخواستیم بخریم.
تااومدیم نگاه کنیم هی فروشنده گفت:بفرماید.چی میخوایید.سایزای دیگه ام دارما. امرتون...خلاصه یه ریز زرررر میزد.
هی منو مامانم تا میومدیم واسه خودمون نظر بدیم هی اون کثافت میبرید تو حرفمون.
هی مامانم میخواست یه چیزی بگه انقد که برید تو حرفش یادش رفت.
من که دیگه نفسم بالا نمیومد از خنده مامانم که دیگه فقط تونست بگه بیا بریم....
اینا فروشنده نیستن.مشتری برونن.

j
jojokam ۱۲ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم وقتی 5-6 سالم بود هی یعنی دم به دقیقه از مامان بابام میبرسیدم.چطور یه زن بچه میاره؟
اوناهم هی میگفتن وقتی ازدواج میکنه بچه دار میشه.
منم هی بافشاری میکردم که چجوری.....؟؟؟؟؟
اونا هی منو میبیچوندن.اما من همش با خودم میگفتم بدن چطور میفهمه یه زن ازدواج کرده.
بدتر از این این بود که تا چندوقت همش میترسیدم نکنه بدنم نفهمه حامله بشم!!!!
وااای نخند بله که دانشجوام سال دیگه ام لیسانسمو میگیرم به امیدخدا :))))

j
jojokam ۱۲ سال پیش
پیام

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

j
jojokam ۱۲ سال پیش
پیام

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
?هر مانعى= فرصتى

j
jojokam ۱۲ سال پیش
پیام

می دونی رفیق ؟ ...
تا حالا دیدی وقتی یه سگ میره زیــر ماشیــن و زخمی میشه ؟!
به زور خودش ُ می کشونه اون ور جاده ...
انتظار نداره کسی کمکش کنه و زخم هاشو ببنــده ...
انتظـار نداره کسی یه کاسه آب بــذاره جلوش ...
فقط می خواد بره یه جــایی کــز کنه و با درد خودش بســازه ...
بــره یه جـایی که حــداقل کسی بهش سنــگ نــزنه !!!
می دونی رفیــق ؟! ...
...
دارم خودم ُ میرسونم اون ور جــاده ...

j
jojokam ۱۲ سال پیش
پیام

ماجراهای جالب آقوی همساده : “فرار از زندان !”
آقو ما یه بار تو یکی از زندان های آمریکا بودیم…یه پسریم اوجا بود بهش میگفتن مایکل…آقو ای پسرو نقشه زندانو رو تنش خالکوبی کرده بود میگفت من شمارو فراری میدم…گفتیم خب خدارو شکر بالاخره در میریم آقو از شانس ما شب قبل فرار ای پسرو آبله مرغون گرفت همه تنش پر جوش شد نقشه ی رو تنش قاطی پاطی شد از تو زندان تونل زدیم از وسط کاخ سفید سر در آوردیم!
ها ها ها…ینی چنان ضایع شدیما… 400 سال دیگه حبس واسمون بریدن…36بارم به اعدام محکوم شدیم!

j
jojokam ۱۲ سال پیش
جوک

آیا تو خونه شماهم اینطوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی صدات میزنن که بری غذا بخوریو تو اون غذارو دوست نداری میگی نمیخورم.
شروع میکنن میگن نمیخوری که نخور هرچی آدمیزاد میخوره تو نمیخورییییییییییییی.
یا فقط مامان بابا من اینطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

j
jojokam ۱۲ سال پیش
جوک

مامانم وقتی کوشمولو بوده یه آقاهه تو کوچه شون از این چرخ و فلک های دستی میورده .بعد یه روز دخترخالش که از خودش کوچکتره داشته تو حیاط بازی میکرده مامانم بهش میگه بیا بریم سوارت کنم.
بعد میبینه اندازه یه نفر بول داره هیچی خودش سوار میشه به اون میگه منو نگاه کن!!!!!!!!!!!!!
مامان جلبه من دارماااااااااااااااااااا.

j
jojokam ۱۲ سال پیش
جوک

امتحان ریاضی داشتیم دوستم اومده میگه سوال 5 رو جواب ندادم 2 نمره ام داشته.بعدش میگه بیا بریم بیش استاد کارش دارم .میگم رفته دیگه تو دانشکده نیست.بعد یوهو برگشتم دیدم دوستم آویزون شده به در ماشین استادمون میگه بلد بودما اما ننوشتم.شما تو رو خدا نمرشو بهم بده.
آخه دوستم تو که خودت دافی هستی واسه خودت چرا شعور خودتو استادمونو که دکترم هست زیر سوال میبریییییییییییییییییییییییی.

j
jojokam ۱۲ سال پیش
پیام

امروز رفتم بانک شمارم 305بود 27نفرم درحال انتظار بودن دیدم وقت دارم رفتم به یه کار دیگم رسیدم اومدم.دیدم اون 27 نفر تکون نخوردن.
چند دقیقه بعدم یه دعوا شد که ای بابا چرا به کار ما رسیدگی نمیکنیدو این چه وضعشه.
من که دخملم نمیتونستم دعوا کنم رفتم یه گوشه وایسادم دیدم نوشته ویزگی کارمندان ما:
ادب
دقت
سرعت
این آخریرو داشتین؟اصلا داغونم کردددددددددددد.