روزی از روز های صخیف تابستان (سخیف؟! یا حتی ثخیف؟!) ما نشسته بودیم جلو کولر (به جان هفت پشتم فقد روزی یه ساعت روشنه )بابامم رفته بود بالا صندلی داش لامپ می عوضید همزمان خاطره ای می بازگویید:
((یادش بخیر داهاتمون می خواستن برق وصل کنن هر کسی خونه خودشو سیم کشی کرد منم خونه خودمونو داییمو سیم کشی کردم.برقو وصل کردنو همه ی چراغای خونه های دیگه سوخت جز خونه ماو دایی!هیچی دیگه حالا هی از خونه های دیگه زنگ میزدن میگفتن به یاشار بگید بیاد خونه مام سیم کشی کنه...))
طفلک تا نیم ساعت بعدم نفهمید چه سوتی ای داده...!