s

sanaz

@sanaz1376 · ۸ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

s
sany ۱۲ سال پیش
جوک

روزی از روز های صخیف تابستان (سخیف؟! یا حتی ثخیف؟!) ما نشسته بودیم جلو کولر (به جان هفت پشتم فقد روزی یه ساعت روشنه )بابامم رفته بود بالا صندلی داش لامپ می عوضید همزمان خاطره ای می بازگویید:
((یادش بخیر داهاتمون می خواستن برق وصل کنن هر کسی خونه خودشو سیم کشی کرد منم خونه خودمونو داییمو سیم کشی کردم.برقو وصل کردنو همه ی چراغای خونه های دیگه سوخت جز خونه ماو دایی!هیچی دیگه حالا هی از خونه های دیگه زنگ میزدن میگفتن به یاشار بگید بیاد خونه مام سیم کشی کنه...))
طفلک تا نیم ساعت بعدم نفهمید چه سوتی ای داده...!

s
sany ۱۲ سال پیش
جوک

توماشین نشسته بودیم بابام دم یه بقالی نگه داشت مامانم گف سارا (خواهرم) برو دو تا کاغذ دسمالی (مامانم به دسمال کاغذی میگه کاغذ دسمالی!)... بکن بیا! سارام طبق معمول گف حوصله ندارم و نگاه مامانم یهو بمن افتاد و من ماشین را به مقصد بقالی ترک کردم.
خلاصه خریدم سوار ماشین شدم دادم به مامانم و گفتم "الان خوشالی؟؟" در کمال ناباوری دیدم بابام داره یه شعر آشنایی زمزمه میکنه! "با کتاب خو بگیر یاری از او بگیر "
قیافه من در اون لحظه و حتی نیم ساعت بعد........ :O
حالا هی نذارین باباهاتون اخبار ببینن!