ا

امیر

@امیر77 · ۵۱ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

@
@A ۱۳ سال پیش
پیام

حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید ،اما ضجه نزد
زخم داشت و ننالید
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود

@
@A ۱۳ سال پیش
پیام

ساکت تر ازصدای بادم در وزش بودن.
چه آوار مصیبت بود میان من و ماه.
هردو درد کشیدیم از رنج نگفتن.
سوختیم و باگذشتن دفن کردیم یادهم رو.
گذشت روزها،رسیدیم به جای خاطزه ها.
گذشت روزهای شیرین، فراموش کردیم که بودیم برای هم.
خسته شدیم از این بودن.
نداشتیم جراتی برای گفتن.
رفتن شد آغازی برای بودن.
جداشدیم تازه حس کردیم که بی هم زنده های مرده ایم...

@
@A ۱۳ سال پیش
پیام

نبودی ایستادم. نخواندی نوشتم. گذشتی من شکستم. آوار شدی من فروافتادم. ردشدی از باورمان خسته بودم. جاده شد باور رفتن. شدم مسافر. نبودی همسفر. شبگرد بیابان شدم مثل غربت تنهای جاده. باور نکردم ازمن گذشتی، منو باچشمهای خیسم کنار جاده تنها گذاشتی.