ساکت تر ازصدای بادم در وزش بودن.
چه آوار مصیبت بود میان من و ماه.
هردو درد کشیدیم از رنج نگفتن.
سوختیم و باگذشتن دفن کردیم یادهم رو.
گذشت روزها،رسیدیم به جای خاطزه ها.
گذشت روزهای شیرین، فراموش کردیم که بودیم برای هم.
خسته شدیم از این بودن.
نداشتیم جراتی برای گفتن.
رفتن شد آغازی برای بودن.
جداشدیم تازه حس کردیم که بی هم زنده های مرده ایم...