@
@A ۱۳ سال پیش
پیام

ساکت تر ازصدای بادم در وزش بودن.
چه آوار مصیبت بود میان من و ماه.
هردو درد کشیدیم از رنج نگفتن.
سوختیم و باگذشتن دفن کردیم یادهم رو.
گذشت روزها،رسیدیم به جای خاطزه ها.
گذشت روزهای شیرین، فراموش کردیم که بودیم برای هم.
خسته شدیم از این بودن.
نداشتیم جراتی برای گفتن.
رفتن شد آغازی برای بودن.
جداشدیم تازه حس کردیم که بی هم زنده های مرده ایم...

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.