سلام بچه ها
رفتم با نگین بیرون رفتیم براش خرید کردیم .
بعد از خرید رفتیم دربند . بچه ها همه چیزو بهش گفتم از اول دوستیم با آمیتیس تا آخرش حتی اتفاقی که اون شب افتاد رو هم گفتم . نگین فقط من رو نگاه میکرد . باورش نمیشد که من سه سال و نیم با آمیتیس بودم .
همه مدتی که من حرفامو میزدم سرش پایین بود . نگین به خدا گفتم که نگی از اول زندگیمون دروغ گفتی بهم .
نگین بلند شد و رفت . حتی لباسایی که خریده بود رو هم نبرد . رفتم دنبالش . هر چی صداش کردم جواب نمیداد . بالاخره راضیش کردم حداقل تا خونه برسونمش . سوار ماشین که شدیم گفتم من اون موقع فکر نمیکردم که قراره بیام خواستگاری تونگین جان .
بعدش بچه ها نگین شروع کرد به حرف زدن . حرفایی زد که داغونم کرد .
طولانیه ولی بیشترو میگم .
گفت من دوستت داشتم چون پسر پاکی بودی بهت فکر میکردم چون عاشقت بودم تو این چند سال هر چی خواستگار داشتم به خاطر تو رد میکردم حتی بهشون اجازه ندادم خونمون بیان . به خاطر تو به هیچ پسری نگاه نکردم تو محیط دانشگاه به هیچ پسری اجازه نمیدادم سمتم بیاد به خاطر این که میدونستم تو غیرتی هستی و بعدا بفهمی ناراحت میشی . تو همه این مدت با حجاب میگشتم با چادر میگشتم به خاطر این که میدونستم این چیز ها برات مهمه .
بعدش گفت منم نمیدوستم قراره تو بیای خواستگاریم ، ولی به خاطر تو این کارهارو کردم ولی تو چی ، تو رفتی با یکی دیگه حالا که اون تنهات گذاشته رفته ازدواج کرده اومدی سمت من .
بعدش گفت میدونم الان اومدی سمت من که بتونی عشق قبلیت رو فراموش کنی . ولی پسر دایی عزیز بدون من نمیتونم با کسی ازدواج کنم که هنوزم به عشق قبلیش فکر میکنه . تو هنوز هم اون رو دوست داری .
منم حرفی نزدم یعنی نتونستم که چیزی بگم فکر هم نمیکردم نگین به خاطر من این همه کار کرده . بعدش که خواست پیاده شه گفت دیگه بهش فکر نکنم چون جوابش منفی . منم چیزی نگفتم .
بچه ها گفتم بفهمه جوابش منفی میشه . حالا چی کار کنم .
کمکم کنید مثل همیشه