سلام بچه ها
این چند روز که ارسال مطالب بسته بود چند تا اتفاق خیلی خوب برام افتاد .
البته همه این اتفاقات قبل از دیدار غیر منتظره با آمیتیس بود .
اولیش ثبت نام کردم برای کارشناسی.دعام کنید بتونم قبول شم .
دومیش این که چند روز پیش با نگین (دخترعمم) همونی که خانوادم اصرار دارن باهاش ازدواج کنم صحبت کردم . هم اون به من ابراز علاقه کرد و هم من فهمیدم که دختر خوب و سالمیه.
در مورد خودمون در مورد درسمون در مورد همه چیز صحبت کردیم و نگین هم گفت که اگه بزارم درسشو ادامه بده دیگه مشکلی نداره .
فقط من در مورد آمیتیس بهش چیزی نگفتم . یعنی ترسیدم اگه بگم قبول نکنه .البته اون هم چیزی نپرسید . یعنی اصلا چیزی نمیدونه .
بچه ها میترسم اگه بعدا بفهمه ناراحت بشه . بفهمه و دیگه بهم اعتماد نداشته باشه . بی اعتمادی تو زندگی خیلی سخته .
بچه ها کمکم کنید من به جز شما کسی رو ندارم . سر دو راهی گیر کردم . از یه طرف میترسم اگه بهش بگم جوابش منفی بشه . از طرف دیگه میترسم بهش نگم و اون اتفاق ها بیوفته .
من به دو دلیل میخوام ازدواج کنم.هم میخوام آمیتیس رو فراموش کنم و هم کاری کنم پدر و مادرم بابت گذشته منو ببخشن .
آبجی رها ، کیان ، آتی ، لابستر ، هیلدا ، مهدی ، مهدیس ، مهران ، مسیحا و همه بچه های 4 جوک منتظر کمکتون هستم .
ببخشید اسم بعضی ها رو نبردم .
یا علی