t
taha ۱۳ سال پیش
پیام

سلام بچه ها
این چند روز که ارسال مطالب بسته بود چند تا اتفاق خیلی خوب برام افتاد .
البته همه این اتفاقات قبل از دیدار غیر منتظره با آمیتیس بود .
اولیش ثبت نام کردم برای کارشناسی.دعام کنید بتونم قبول شم .
دومیش این که چند روز پیش با نگین (دخترعمم) همونی که خانوادم اصرار دارن باهاش ازدواج کنم صحبت کردم . هم اون به من ابراز علاقه کرد و هم من فهمیدم که دختر خوب و سالمیه.
در مورد خودمون در مورد درسمون در مورد همه چیز صحبت کردیم و نگین هم گفت که اگه بزارم درسشو ادامه بده دیگه مشکلی نداره .
فقط من در مورد آمیتیس بهش چیزی نگفتم . یعنی ترسیدم اگه بگم قبول نکنه .البته اون هم چیزی نپرسید . یعنی اصلا چیزی نمیدونه .
بچه ها میترسم اگه بعدا بفهمه ناراحت بشه . بفهمه و دیگه بهم اعتماد نداشته باشه . بی اعتمادی تو زندگی خیلی سخته .
بچه ها کمکم کنید من به جز شما کسی رو ندارم . سر دو راهی گیر کردم . از یه طرف میترسم اگه بهش بگم جوابش منفی بشه . از طرف دیگه میترسم بهش نگم و اون اتفاق ها بیوفته .
من به دو دلیل میخوام ازدواج کنم.هم میخوام آمیتیس رو فراموش کنم و هم کاری کنم پدر و مادرم بابت گذشته منو ببخشن .
آبجی رها ، کیان ، آتی ، لابستر ، هیلدا ، مهدی ، مهدیس ، مهران ، مسیحا و همه بچه های 4 جوک منتظر کمکتون هستم .
ببخشید اسم بعضی ها رو نبردم .
یا علی

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.