تو زندگـــــــی یه پوشــه هست به اســـم
حســــرت به دل
که قشنـــگترین آرزوهــا توشـــه ......!
تو زندگـــــــی یه پوشــه هست به اســـم
حســــرت به دل
که قشنـــگترین آرزوهــا توشـــه ......!
خسته و زخمی زخمی
ابری ابری چشما�
نشو دلواپس من که
خیلی وقته خیلی تنهام
گرگ باش!
مغرور!
برشب پادشاهي کن ميخواهي خنجر بزني از رو به رو بزن!
مثل گرگ تعصب داشته باش!
مثل گرگ حتئ به شير هم رحم نکن!
مثل گرگ رو در رو حقت را بگير!
دوستانت را ليس بزن دشمنانت را گاز بگير!
در برابر سگان ولگرد بي تفاوت باش آنها با پارس کردن بيهوده زنده اند!
گرگ باش هميشه با گله اما تنها.....
دريا-گلبرگ
اي زندگي من خسته ام تاکي سکوت تاکي قفس
اي مرگ تو اين دست من دستم بگير
در سينه ام اي آرزو محض خدا ديگر بمير
اي لحظه ها من از شما زخم خورده ام ترکم کنيد
اي روز وشب من آدمي دل مرده ام درکم کنيد
من تا گلو در حسرتم افسرده ام درکم کنيد
از وحشت فرداي خود آزرده ام درکم کنيد
اي اشک گرم آروم بريز بر گونه بيمار من،لذت ببر اي غم تو از اينهمه آزاره من
اي لحظه پايان من اين امشبو فردا نکن........
شب يلدا واسه هرکي يه خوبي داشت واسه منم اين بود که ميتونستم يک دقيقه بيشتراز هميشه به تو فکر کنم و هرروز بجاي 1440 بار بغض کردن و فکر کردن به تو ميتونستم 1441 بار به تو فکر کنم
آهاااييييي توي که رفتي من بخشيدمت اما من هميه اين شهر رو باتو قدم زدم بهم بگو کجا برم که خاطرهاي که داشتيم اونجا نباشه.......
دريا___
a®¥a@
گلايه ي نيست منو فاصله ها همزاديم گاه تورو از دور ببينم خوبه خوب است حاله من
با دوست عشق زيباست با يار بي قراري از دوست درد ماند از يار يادگاري......
ياد باد آن روزگار اي دل که ياري داشتي در ميانه باده نوشان اعتباري داشتي از گذرها ميگذشتي خيره سر هنگامه جور روز و شب با ياره يک دل مينشستي روبه رو
حاليا بي هايو هوي آن سر افرازي چه شد؟ يار را بازي گرفتي آخره بازي چه شد؟
اين زمان ديگر سره تو با غريبان آشناست هر دلي ارزان فروشد يار او را اين سزاست.....
دل را دست هرکي سپردم پسم داد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
دلبري با دلبري دل از کفم دزديد و رفت هرچه کردم ناله از دل دلسنگ نشنيد و رفت گفتمش اي بي وفا دلبر ز دل بردي چه سود؟ از تهه دل برمنه ديوانه دل خنديد و رفت......
بادبادکی فارغ ز غم در آسمانت بود�
ز دستانت گسیخته شد نخِ اتصال�
کاش خود را در چشم هایت نظری می دید�
من به آیینه چشمانت سخت ایمان دار�
جوان تر بودم شدی تک برگ روی شاخه ا�
درختی که دگر بعد تو برگ ندادم، خشکید�
حس بنده ی گنهکار و بد اختر و تنها دار�
نکند خدایی که هر لحظه به تو بازگشت دارم؟
آرزو هایم کوله بسته ،می کنند هرشب غروب
نیست امیدِ طلوع درین بخت، اعتراض دار�
《کیان_آشفته》
حس اون آدمى رو دارم كه تصادف كرده، بلند ميشه و گرد و خاك لباساشو مي تكونه، به همه لبخند ميزنه و ميگه "خوبم بابا، چيزى نشده" بعدش چهار قدم راه ميره يهو مى افته، ميميره :)
اون که رفته دیگه برنمیگرده
شاید توی قلب کسی خونه کرده
تنگ غروبه غمگینه , رنگ هوا گرگ و میشه
ای خدا این دل کِی امشب
از غم و غصه وا میشه...
همـه گفتـن بیشتـر از سنـش میفهمـه..
ولـی کسـی نگفـت بیشتـر از سنـش سختـی کشیـده که فهمیـده...
هر کجـا رفتـی به دنبالـت دویـد�
حیـف از این قسمـت که آغوشـت ندیـد�
ای خــدا شـُکـرَت که هستـی
آسمـان مـُردَم ز مستی
نـدارم تــرس از هیـــچ جـز " بـالا سَــری " ♥
57 روز از اخرین باری که بهم گفت دوست دارم می گذره..
و من دیروز تو بغل یکی دیگه دیدمش..
نفسم بند اومد... حس کردم یکی داره رو پوستم ذغال افروخته می کشه..
میدونستم که متوجه شده من اونجام.. ولی به روی خودشم نیاورد
من بار ها غرورمو فدای اون کرده بودم ولی این بار خودمو بی تفاوت نشون دادم..
لبخند زدم.. خندیدم.. در حالی لبخند میزدم که ممکن بود هر لحظه ممکن بود بغضم بترکه..
چشامو بستم و نفسمو حبث کرد�
اخرین دوست دارم گفتنشو که مال 57 روز پیش بود رو یادم اوردم..
ولی بازم خندیدم..بعدش گورمو گم کردم رفتم
پرسه در خیال تو شده تمامِ باور�
ارمغانش شده نام تو بر انگشتر�
رفتنت را نکنم هیچ مرور در خاطر�
تا نکند تب و لرز چهل و چند درجه بدن�
همچو برگی زرد کز شاخه درختی آرا�
افتادم از چشم تو، شده ام من ناکا�
یک هزار و صد و سه روز و دوازده ساعت
گذشت از لحظه ی رفتنت و سقوطم از با�
العجب زین شمارشِ ارقام که دارد سَرَ�
من که بیست بوده ادبیات و صفر هندسه ا�
《کیان_آشفته》
:)Dvoone(:
یه قیچی
که میره لای موهام؛
خورد میشه دونه دونه آرزوهام,
من...
از زندگیم گذشتم،
دیگه هیچی نمیخوام :)
karma_amorfica#
خوشا آن لحظه هایِ با هم و بی غ�
خوشا گشتن به دورِ تو همچو صن�
خوشا آن خنده هایِ از دل و جان
خوشا عشق بازی های نابِ بی امان
خوشا گفت و شنود ِ دوستت دار�
خوشا از من اظهارَش از تو استراق
خوشا بامدادی که گیسویت مُجازم شد
خوشا بوییدن خواهش وارَش تار به تار
خوشا روزی تیترِ جراید را چنین زَنَند
مقتول من باشم قاتلَش چَشم های تو
خوشا آن رفتنی که مورث شادی ات شد
خوشا حالت خوشا یادت خوشا آینده ی تو
《کیان_آشفته》
خیلی دلم گیره
خیلی گرفتار�
دوست داشتنت خوبه
خیلی دوستت دار�
دلم برات تنگ شده آقایی
اگه بگن از بین دو روز بودن با عشق قدیمیت یا بودن کنار مادربزرگت یکیو انتخاب کن
من بودن کنار مادربزرگمو انتخاب می کنم دلم براش تنگه خییییییلی زیاد کاش می شد یبار می رفتم پیشش کاش اینهمه درگیر زندگی نمی شدم که عزیزمو یادم بره
عشقی که موندنی نباشه به چه دردی
میخوره
شما که دارین قدرشو بدونید تا بعدا مثل من حسرت نخورید
آخرین بار که زنگ زدم به مادربزرگم گفت چرا نمیای پیشم ...