57 روز از اخرین باری که بهم گفت دوست دارم می گذره..
و من دیروز تو بغل یکی دیگه دیدمش..
نفسم بند اومد... حس کردم یکی داره رو پوستم ذغال افروخته می کشه..
میدونستم که متوجه شده من اونجام.. ولی به روی خودشم نیاورد
من بار ها غرورمو فدای اون کرده بودم ولی این بار خودمو بی تفاوت نشون دادم..
لبخند زدم.. خندیدم.. در حالی لبخند میزدم که ممکن بود هر لحظه ممکن بود بغضم بترکه..
چشامو بستم و نفسمو حبث کرد�
اخرین دوست دارم گفتنشو که مال 57 روز پیش بود رو یادم اوردم..
ولی بازم خندیدم..بعدش گورمو گم کردم رفتم