بی دلیل برای خودم...
حکمتی بود که بین من و عشقم جدایی افتاد...
حکمتش رو فهمیدم...
مدرک داشت...
مدرکش در دستانم است...
کارت عروسیت با دیگری...
حکمتش این بود که از اولش مال من نبودی...
@fatemeh Sarcheshmeh · ۱۸۳ امتیاز
★★☆☆☆ ۱ از ۵ (۶۰ رأی)
بی دلیل برای خودم...
حکمتی بود که بین من و عشقم جدایی افتاد...
حکمتش رو فهمیدم...
مدرک داشت...
مدرکش در دستانم است...
کارت عروسیت با دیگری...
حکمتش این بود که از اولش مال من نبودی...
بی دلیل برای خودم...
کسی بودم...
تا...
وقتی که نیامده بودی...
حالا خاک شدم زیر پایت...
گاهی که جلوی پایت را مینگری مرا هم ببینی کافیست!
از زمستانم معلوم بود...
که این عید را هم تنها باید سر کنم!
حواست را به دلت قفل کن...
حواست را پرت می کنند!
دلت را می برند...!!
امروز دلم تنگ دیروزی است که میگفتی فردایت را می سازم!
من تو رو هر روز میبینم....
اما فقط در خواب...
در خوابی که حتی مال من هم نیستی!
و باز غریبه ها بر من غلبه کردند...
حتی در خواب!!!
من عادت به این تنهایی لعنتی ندارم...
و می بایست هرجور که شده طاقت بیارم در برابر این درد...
و من اسیری شدم در دستان عشق و بیخیالی...
وعجب دنیای غریبانه ای دارم بدون تو...
ترسم از این است که روزی در این تنهایی بمیرم آن هم بی تو...
تو کمکم کن که جان بازگردد به من بی مقدار...
ومن دارم تاوان چیزی را میدهم به نام"دلتنگی"...
کاش بیایی که دنیایم زیباتر از همیشه شود...
و آرامش را همه در وجود تو میبینم...
لب رودخانه...
یک کلبه خرابه...
داخل کلبه تاریکتر از جنگل انبوه پشت کلبه...
وصاحب خانه ای که سالهاست دلش را به خاک سپرده...
ولحظاتی که پایانی ندارند برای او...
و کتیبه ای که بر سردر کلبه بود...
وبه این شرح بود:
باران را خدا برای تو باروند اما حالا که تو نیستی پس باران را نمیخواهم...
خورشید را خدا روشن کرد که هر روز ببینمت اما حالا که نیستی پس نور خورشید را نمیخواهم...
صدای پرندگان را با تو دوست داشتم اما حالا که نیستی پس صدایی را نمیخواهم بشنوم...
ولحظات با تو بودن حس نمیشد و حال که نیستی پس زندگی را نمیخواهم...
بدترین خبرهای این شهر را به من میدهند...
حتی خبر برنگشتن تو به این خانه...
برنگشتن تو به کنار من...
گفته بودن اخر قصه ها همیشه شیرین است...
پس چرا اخر قصه ی من تلخ است...
رفتنت رو جلو چشمان بارانی ام میبینم ولی از دست چشمان خیسم که کاری برنمی اید...
انقدر تنها میشوم بعد تو...
و مثل همیشه برگشتی و گفتی...
.
.
.
آه...
.
.
.
گفتنش سخت است...
.
.
.
یادت می اید که گفتی((بهتر از من رو پیدا میکنی...))
و سکوت سردی که شهر را به زمستان دعوت کرد...
میخوای با دلم چه بکنی؟؟؟
هربار که کلمه"داداش"از دهانت بیرون می اید...
باید غربت صد جمعه رو تحمل کنم...
اینایی که من و تو و امثال عاشقایی مثل ما رو که عشقشون پاکه رو میذارن رو میرن....
اینا"خاص"نیستن...
خاص هم از سرشونم زیاده...
بزار بپوسن که پوسوندنمون با رفتنشون...
بزار زجه بزنن که زجرمون دادن با رفتنشون...
بزار هرچه میخاد سرشون بیاد که سرمون خرابه آوار کردن با رفتنشون...
ولی اگه برگشت و چشماش خیس بود بپذیرش!
آخه هنوزم مثل قدیما میدونه بهترین مرهم دردهاش هستی...
این لحظه تکرار نشدنی ترین لحظه عمرمونه...
یادم می آید که میگفتی"همیشه یادم هستی!"
الان...
روزهایی را سپری میکنم که روزهایش سالی طول میکشد
و خبری نه از تو میشود و نه دیگر خبری از من میشنوی!
قهوه ی تلخم را بهم زدی،شیرین شد...
پس اگر به زندگی ام بیایی بهشت در انتظار ماست
کافه داران این شهر...
خوب مرا میشناسند...
منِ تنها را...
وحتی میدانند که جایم...
در گوشه کافه،در تاریکی است...
و قهوه تلخ و داغی...
که آب است بر آتش درونم...
دلتنگی که سراغت را بگیرد
هوای بارانی بوی مرگ میدهد!
نفسهایت به مانند تیری عمل میکند که در وجودت مانده اند...
وهردانه ی باران مانند شهاب سنگی است ک برسرت فرود می اید!
این غروبها ک میشود...
بی قراریم چندین برابر میشود...
بی اختیار بسوی مزار تو کی ایم...
ب انجا ک میرسم غربت را فراموش میکنم...تنها جایی است ک راحت بغض میکنم و گریه...
عزیزم ناراحت نباش،گریه ی من،گریه ی بی هم نفسی باتوست!!!
من را ک میبینی سالهاست ک بعد ار او رنگی از دلخوشی را ندیدم...
این ادرس لعنتی من را فقط غم و غصه میداند!
صدای باران خفه ام میکند...
وقتی سالهاست نتوانسته ام باتو زیر باران قدم بزنم!