e

eshgham Fatemeh

@fatemeh Sarcheshmeh · ۱۸۳ امتیاز

★★☆☆☆ ۱ از ۵ (۶۰ رأی)

F
F.s@R.f ۱۳ سال پیش
پیام

من عادت به این تنهایی لعنتی ندارم...
و می بایست هرجور که شده طاقت بیارم در برابر این درد...
و من اسیری شدم در دستان عشق و بیخیالی...
وعجب دنیای غریبانه ای دارم بدون تو...
ترسم از این است که روزی در این تنهایی بمیرم آن هم بی تو...
تو کمکم کن که جان بازگردد به من بی مقدار...
ومن دارم تاوان چیزی را میدهم به نام"دلتنگی"...
کاش بیایی که دنیایم زیباتر از همیشه شود...
و آرامش را همه در وجود تو میبینم...

F
F.s@R.f ۱۳ سال پیش
پیام

لب رودخانه...
یک کلبه خرابه...
داخل کلبه تاریکتر از جنگل انبوه پشت کلبه...
وصاحب خانه ای که سالهاست دلش را به خاک سپرده...
ولحظاتی که پایانی ندارند برای او...
و کتیبه ای که بر سردر کلبه بود...
وبه این شرح بود:
باران را خدا برای تو باروند اما حالا که تو نیستی پس باران را نمیخواهم...
خورشید را خدا روشن کرد که هر روز ببینمت اما حالا که نیستی پس نور خورشید را نمیخواهم...
صدای پرندگان را با تو دوست داشتم اما حالا که نیستی پس صدایی را نمیخواهم بشنوم...
ولحظات با تو بودن حس نمیشد و حال که نیستی پس زندگی را نمیخواهم...

F
F.s@R.f ۱۳ سال پیش
پیام

رفتنت رو جلو چشمان بارانی ام میبینم ولی از دست چشمان خیسم که کاری برنمی اید...
انقدر تنها میشوم بعد تو...
و مثل همیشه برگشتی و گفتی...
.
.
.
آه...
.
.
.
گفتنش سخت است...
.
.
.
یادت می اید که گفتی((بهتر از من رو پیدا میکنی...))
و سکوت سردی که شهر را به زمستان دعوت کرد...

F
F.s@R.f ۱۳ سال پیش
پیام

اینایی که من و تو و امثال عاشقایی مثل ما رو که عشقشون پاکه رو میذارن رو میرن....
اینا"خاص"نیستن...
خاص هم از سرشونم زیاده...
بزار بپوسن که پوسوندنمون با رفتنشون...
بزار زجه بزنن که زجرمون دادن با رفتنشون...
بزار هرچه میخاد سرشون بیاد که سرمون خرابه آوار کردن با رفتنشون...
ولی اگه برگشت و چشماش خیس بود بپذیرش!
آخه هنوزم مثل قدیما میدونه بهترین مرهم دردهاش هستی...
این لحظه تکرار نشدنی ترین لحظه عمرمونه...