رفتنت رو جلو چشمان بارانی ام میبینم ولی از دست چشمان خیسم که کاری برنمی اید...
انقدر تنها میشوم بعد تو...
و مثل همیشه برگشتی و گفتی...
.
.
.
آه...
.
.
.
گفتنش سخت است...
.
.
.
یادت می اید که گفتی((بهتر از من رو پیدا میکنی...))
و سکوت سردی که شهر را به زمستان دعوت کرد...