اه خیلی هواس پرت شدم.
دیروز خیلی گشنم شده بود. واسه همینم رفتم تو دست شویی :ا با خودم گفتم خوب, حالا چی بخورم؟ :ا
که یادم اومد باید از تو یخچال خوردنی بردارم :ا
@سینا مشهد · ۴۳۲ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۴۷۸ رأی)
اه خیلی هواس پرت شدم.
دیروز خیلی گشنم شده بود. واسه همینم رفتم تو دست شویی :ا با خودم گفتم خوب, حالا چی بخورم؟ :ا
که یادم اومد باید از تو یخچال خوردنی بردارم :ا
کاش می شد یه گوشی می ساختن که فقط چشمای صاحب گوشیه بتونه صفحه نمایششو ببینه..
اون موقع دیگه هیچکی نمی تونه اس ام اس هاتو بخونه
خیلی دوست دارم یه روز با بچه های 4 جوک یه قرار بذاریمو همو ببینیم.
من حدس می زنم امیر 21 ابرو هاشو بر میداره!
Shey2nak سیبیل داره
D$D$D از همه خوش تیپ تره (الان داری کیف می کنی قول دادی یه کارت شارژ برام بگیری ها)
smj ریش میزاره
J0keR شبیه شخصیت جیگساو تو فیلم اره هست (همون که همیشه میگه می خام یه بازی شروع کنیم)
***TAHA*** هم که نمی دونم دختره یا پسر شبیه جاستین بیبره
خلاصه فقط می دونم همتول گلین گل
من نمی دونم این موتورسوارهایی که تا دو تا خانم می بینن شروع می کنن به تک چرخ زدن با خودشون چی فکر کردن؟ هان؟
فکر کردی اون خانما با خودشون می گن کاش این شوهره من شه!
د اخه عزیز من اون خانوما به چشم یه ادم بی فرهنگ نیگات میکنن.
اینا افتخار نیست (اه 200 بار گفتم خانوما)
اگه حتی قهوه تلخ رو هم با خونواده ببینی صحنه دار می شه
یکی از فانتزیام اینه که 21 دمسامبر که قرار کره زمین نابود شه فرا برسه.به این صورت که یه شهاب سنگ بیاد سمت زمین. بعد از ناسا بیان دنبالم و بگن تو تنها کسی هستی که می تونی جلوی این شهاب سنگو بگیری چون DNA تو با اون شهاب سنگ واکنش می ده اما هر دو نابود میشین. منم این از خود گذشتگی رو قبول کنم. بعد در روز 21 دسامبر همه دنیا یه انفجار عظیمی رو تو اسمون ببینن. و هرگز نفهمن که این سینا (یک ایرانی)بود که جون همرو نجات داد.
همتون زندگیتونو مدیون منین :)
وقتی تو خونه دست پخت مامانو می خوری و یه مشت مو تو غذات پیدا می کنی.اگه بخای اعتراض کنی بهت میگن: حالا مگه چی شده؟ سیری دنبال بهونه می گردی؟ اصلا نمی خاد غذاتو کوفت کنی.
حالا وقتی می رین رستوران اگه یه مژه یا نصف مو تو غذاشون باشه با صدای بلند میگن؟ اه این چیه تو غذام. اقا اینو عوش کن چه رستوران کثیفیه ما پول به این غذات نمی دی�
بببعععله
سره کلاس بودم.
استاد: کی درسو متوجه نشد؟
من: من متوجه نشد�
استاد : می خاستی گوش کنی
من: کره خر :)
استاد: چیزی گفتی؟
من: می خواستی گوش کنی
از کلاس اخراج شدم اما کاملا ارزششو داشت
ساعت 6 صبح یه دختره زنگ زده بهم و میگه سالام محمد. منم می گم سلام میگه خواب بودی عزیزم صدات گرفته. منم می گم اوهوم. می گه بیدار شو دیگه مگه نمیای دنبالم؟ منم گفتم بذار بخوابم! اونم گفت بهت می گم پاشو! یهو یادم اومد که من سینا هستم نه محمد. بهش گفتم من محمد نیستم اشتباه گرفتی .اونم داغ کردو گفت 1 ساعت دارم بات حرف می زنم حالا اینو می گی مردم ازاره بی شور!! :ا منم در جواب گفتم من ساعت 6 صبح گیج خواب, از کجا بدونم اسمم چیه. بدشم گرفتم خوابیدم :ا
یکی از فانتزیام اینه که یه روز بیرون شهر باشم بعد یه هواپیما جلوم سقوط کنه منم برم جون همه سرنشیناشو نجات بدم و بعد هواپیماهه منفجر بشه. بعدش دولت بخاطر این اقدام شجاعانه سربازیمو معاف کنه.
نمی خام برم سربازی
صبح بابام: سینا سویچ کوش؟
من: تو دستته
ظهر بابام: سینا کنترل تلوزیون کوش؟
من: کنارتونه
شب بابام: سینا عینکم کوش؟
من: رو چشمتونه بابا
فردا صبح بابام: سینا ساعتم کوش؟
من: تو جیبه شلواره لعنتیته بابا
فردا ظهر بابام: سینا گوشیم کوش؟
من: نمیدونم :ا
بابام: پس تو چی میدونی. چرا تو هیچی نمیدونی نفهمه خنگ
فردا شب من: بابا جورابامو ندیدی؟
بابام: چقدر تو الزایمر داری تو گیجی مگه من باید جوراباتو پیدا کن�
(هیچ وقت به روش نیاوردم اون جورابای منو پاش کرده بود)
شما يادتون نمياد. اقا ما سال 1912 سواره تايتانيك شده بوديم يهو ديديم داره غرق مي شه. البته ما با خودمون از ولايتمون يه چيپس چي توز برده بوديم. واسه همين اكسيژن اندازه كافي داشتيم و زنده مونديم بله
یه روزی این دهه نودیا بزرگ می شن و به نوه هاشون می گن: زمان ما که این چیزا نبودش ما دلمون به داشتن یه پورشه و یک ایفون 5 خوش بودش.
دیروز یکی از همکلاسیهای قدیمیمو دیدم. (از اون خرخوانا که همیشه ردیفه اول میشیننو به استاداشون مثل پدرشون نیگاه می کنن و عاشق خود شیرینی هستن) بعد کلی احوال پرسی ازش پرسیدم چی کار می کنی؟ گفت: دکترامو گرفتم (دکتر شدن ایشون) پرسیدم شغل؟ بغض گلوشو گرفته بود. با صدایی لرزان گفت: بی کارم خونه و ماشینم ندارم واسه همینم هیچ کی بهم زن نمیده. کمی اروم شد.
گفتم: عاقبت کسی که خودشیرینه استاداش باشه و دوستاشو بهشون بفروشه همینه.
چه کیفی کردم از خورد کردنش. :)
زمانه ما جورابمون سوراخ می شد مامانمون می دوختش باز دوباره سوراخ می شد بازم می دوختش. تا اینکه جورابه از بس دوخته شده بود دیگه پامون نمی شد. اون موقع بود که می انداختش تو وایتکس تا رنگش صورتی بشه. بعد از اینکه صورتی می شد میدادش به خواهر کوچیکم.
اما حالا چی؟ طرف جورابش کثیف می شه یکی دیگه واسش می خرن.
اینا زمانه ما که مامان نبودن! فرشته بودن
اقا* (*چرا همیشه می گن اقا نمی گن خانم؟) یه گلدون افتاد رو سرم آخ. بردنم بیمارستان و سرمو بستن بابام منو می بینه میزنه زیره گریه. ذوق مرگ کنان می گم مرد که گریه نمی کنه :) می گه خفه شو. منم خفه میشم. بابامم همینطور گریه می کنه تا خانم پرستار مهربون :) بابامو می ندازه بیرون. اینقدر ذوق مرگ بودم که به پرستاره گفتم میبینی بابام چقدر دوستم داره. اونم گفت به من چه. :آ
خلاصه مارو ذوق مرگ کنان اوردن خونه. دیدم بابام داره با خودش حرف می زنه. بله داشت با خودش می گفت بچم سرش شیکسته حالا پسه کله کی بزنم. کاش کمر میشکست.
هیچی دیگه ذوق مرگم تموم شد و نیشمم بسته. رفتیم خوابیدیم :(
یادش بخیر. زمان ما هر کی می خواست جوک تعریف کنه جوکس این بود:
اولی: اگه ادیسون برقو اختراع نمی کرد چی می شد؟ دومی: خب معلومه یکی دیگه اختراع می کرد.
غش غش هم می خندیدیم
مامانم رفته مسافرت(یه وقت فکر نکنین قهر کرده رفته خونه باباش) منم طبق معمول 1 فیلم ترسناک چندش اور گرفتم که بعد شام ببینم.
بابام پرسید این چیه؟ منم گفتم فیلم ترسناکه. گفت فیلم ترسناک فقط جن گیر 1973. فیلمای جدید که ترسناک نیست.
منم بهم برخورد واسه همینم پره های دماغمو گشاد کردمو گفتم: پس بیا با هم بریم تو اتاقم فیلمو ببینیم. (الان فهمیدین من تو اتاقم یک LED دارم) اونم قبول کرد.
وسطای فیلم:
بابام:سینا چرا دارن این اقاهرو میکشن؟
من: نمیدون�
دو دقیقه بعد بابام: سینا چرا دارن چشم این اقاهرو در میارن؟
من: چه می دونم.
پنج دقیقه بعد بابام: چیکارش دارین؟ سینا اینا چرا ادم می خورن؟
من: بابا فیلمو نگا کن
بابام خیس عرق: من خستم می رم بخوابم.
بابا می ره بیرون بده نیم دقیقه* با پتوش برمیگرده تو اتاق من چراغو روشن و LED رو خاموش میکنه و میگه تو رو زمین بخاب منم رو تخت در ضمن چراغارو خاموش نمی کنی و در اتاقو نمی بندی.
اینم از مرد خونواده ما
*در شرایط عادی از اتاق من تا اتاق بابام نیم ساعت پیاده روی داره. اما خب چون بابام ترسیده بود این مسافتو در نیم دقیه طی کرد
ارزوهای من از ابتدا تا کنون:
3 سالگی: ارزو داشتم بادکنک فروشی داشته باشم.
7 سالگی: ارزو داشتم معلم باشم. اما بد دیدم دانش اموزا معلما رو اذیت میکنن.
10 سالگی: ارزو داشتم خلبان بشم. اما تو فیلما دیدم هواپیما ها سقوط می کنن.
15 سالگی: ارزو داشتم دکتر بشم. اما بد دیدم همه دکترن که!
19 سالگی: دوست داشتم به جای استیو جابز(بنیانگذار اپل) باشم. که دیدم اونم فوت کرد.
الان به این ارزو ها می خندم و فقط می خام پولدار باشم. هرچند وقتی که بمیرم تو اون دنیا به این ارزومم می خندم.
اه حالم بهم خورد چقدر افسردم من. اخه نیست خیلی شادین شماها گفتم یه مطلبه فلسفی غمناک باهاتون کار کنم .
اقا ما دیشب خونه پدر بزرگم بودیم(پدر بزرگ پدری) بابام یه خیار پوست کند منم ازش گرفتم و خوردم. بابامم نارحت میشه و میگه ما هم سن شماها بودیم جرات نمیکردیم پامونو جلو بزرگترمون دراز کنیم. همینو که گفت پدربزرگم زد پس کله بابام. گفت پس کی بود همیشه اززیر کار در میرفت کی بود تو کفش مامانش سوسک می نداخت؟ بعد رو به من گفت: سینا جان بابات تا 10 سالگی جاشو خیس می کرد. بابام از خجالت سرخ شده بود. ما هم که حسابی کیف کردیم.
کلا بچه ها به پدر بزرگ مادر بزرگاتون زیاد سر بزنین. اینا عاشق نوه هاشونن