نمی دانم چرا خدائی که اگر دندان داد ، نان هم داد ...
لب داد ، ولی بوسه نداد ... ؟
@09369493334 · ۶۸۵ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۷۱۷ رأی)
نمی دانم چرا خدائی که اگر دندان داد ، نان هم داد ...
لب داد ، ولی بوسه نداد ... ؟
برخی آدمها...؛
[ تنها ] به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند [ تا ] به ما درسهایی بیاموزند ؛
که اگر می ماندند هرگز [ آن درسها را ] یاد نمی گرفتیم ...
خدایا ...،
آنان که همه چیز دارند مگر تو را ،
به سخره می گیرند آنانی را که هیچ ندارند مگر تو را ...
" رابیدرانات تاگور "
برای زنده باد شدن باید سعی کنیم زنده یاد شویم ...،
با نامی نیک که از افکار ، رفتار و اعمالی نیک سرچشمه می گیرد ...
و چه زیبا گفته سعدی علیه الرحمه :
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند ...
بیشتر می جوئیم و کمتر می یابیم ...؛
وقتی تو را در نظر نداریم ...
وقتی که دیدش از ترس و تعجب جا خورد ... ،
با وحشت گفت : چه بیخبر اومدی ... ولی من که آمادگی ندارم ...
در جوابش و با تعجب گفت : چندان بیخبر هم نیومدم !
موهات قرار بود با سفید شدنشون سفیری باشند حامل این پیام :
من دارم میام .
نگاهش به قلمو و رنگ مویی افتاد که عمری رنگش کرده بودند تا یک واقعیت رو نبینه ...
واقعیتی بنام رفتن ...
حاتم طایی هیچگاه اسمش رو روی درخت یا سنگی حکاکی نکرد ...،
او حتی با هیچ قلم ، مرکبی و رنگی اسمش رو روی در و دیوار کسی ننوشت ؛
ولی در کمال تعجب ، نامش دنیا رو پر کرده !
با جوهره محبت نامت را بر دلها بنگار؛
بگذار نیکویی نامت را زنده نگهدارد ...
بچه که بودم آرزو داشتم ماه و ستاره های آسمون رو بردارم و تو اتاقم بذارم ...
بزرگتر که شدم فهمیدم آرزوهام خیلی رویایی و دست نیافتنیه ...
ولی الان میبینم که ماه و ستاره های واقعی رو همون موقع تو خونمون داشتم ...
پدرم ، مادرم ، و خواهرام ...
آه زندگی ...
خدایا ...!
گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک ...،
این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک ...
این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور ...!
آدم ها چون " طوری که نشان می دهند نیستند " مرموز نیستند ... ،
مرموزند چون " طوری که ما تصور می کنیم نیستند " ... !
چه تلاش بیفایده ای ...؛
خودش رو از قرصهای آرامبخش پر کرده بود ،
اونکه قلبش رو از یاد خدا خالی کرده بود ...
از اصل ِ بقای ِ انرژی اصل تر ، اصل ِ بقای ِ تنهائی است :
تنهایی به وجود می آید و از بین نمی رود و به هیچ شکل دیگری تبدیل نمی شود ...
حسرتش به دلم مونده ...،
که یکبار نمازی قسمتم بشه ،
بدون یادی از دنیا ؛ پر از یاد خدا !
دلم به دو رکعتش هم راضیست ...
کودکان خوبند ...،
اگر خلاف کردند بزرگترها را ادب کنید ...
گاهی با خود فکر میکنم ... ،
آمدنم را گریستم ،
اما آیا ؛
رفتنم را خواهم خندید ؟
نمی دانم ؛
اما میدانم که آن را
چگونه بودن و چگونه ماندنم مشخص خواهد کرد ...
آری گاهی ساعتها با خود...
فکر میکنم... فکر میکنم... فکر میکنم...
لوییس تو هم دلت گرفته !
مثل تموم عالم ...
=========
تنهایی را دوست دارم، به شرط آنکه هر از گاهی دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپ بزنیم ...
" لوییس بونوئل "
گذر کردن باید ...
سوز ِ شب های ِ دلتنگی و آتش ِ روزهای ِ غم را ... ،
واحه ی ِ تنهائی میان ِ کویر ِ بی آغوشی است ... ،
تا شاید ...
شاید ...
شاید رسیدن ...
- : بچه ی کجایی ؟
* : بهشت .
- : شما ؟
* : من مسافر و غریب
نمی دانم چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد ...،
بشر تغییر حالت می دهد، خون خوار می گردد!
به وقت عیش و عشرت می نوازد طبل بی دینی ...
به وقت تنگدستی مومن و دیندار می گردد ...
نوشته می شود : زندگی ... ،
خوانده می شود : تنهائی ...
و معنای آن مرگ است ...