ح

حامد

@*HaMeD* · ۳۱۸ امتیاز

★★★☆☆ ۲ از ۵ (۵۵ رأی)

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
جوک

دوستم میگفت با ماشین داشتم میرفتم یه دختره دست بلند کرد
وایسادم، گفت تا فلان جا میری؟ ( با ناز)
منم که خرکیف، انگار خرو ول کرده باشی تو مزرعه تی تاب گفتم بیا بالا
یهو دیدم یکی ... دوتا ... سه تا ... چهارتا ... پنج تا زن سوار شدن
من: (O_o)
هیچی دیگه رسوندمشون
البته واسه رضای خدا هــــــآ
فکر بد نکنید

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
جوک

بچه بودم یه کارتون نشون میداد به اسم اونیک (onik)
وقتی اونیک میخواست یه کار خارق العاده بکنه میگفت:
او ... او ... اونیک ویهو اون کاره انجام میشد
من خر میرفتم تو اتاق وچشمامو میبستم تکرار میکردم و چشمامو یواش باز میکردم که مثلا اونی که میخوام بشه
لااقل محض دلخوشیمون یه بارم نشد
هععععععععععی بچگی کجایی که یادت بخیر

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
جوک

آقا بچه که بودیم با پسرداییم و داییم که همسن بودیم میرفتیم مسجد نمازجماعت، نماز که تموم میشد بابابزرگم میگفت بچه ها پاشید بریم خونه
داییم میگفت نه بابا تو برو ما میخوایم تعقیبات بخونیم!!! میای�
اونم خوش خیال!!! میرفت
وقتی همه میرفتن ما میزدیم بیرون و میرفتیم یکی یکی زنگ خونه هارو میزدیو در میرفتی�
داییم خیلی ریسک میکرد
لامصب میرفت زنگ خونه هایی که ته کوچه 2متری بودن میزد و در میرفت
فکر کنم ثواب نمازامون مال اون بیچاره ها میشد

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
جوک

رفتیم خونه خاله خانومم، تی وی داشت پت و مت و نشون میداد منم نشسته بودم میدیدم و قهقه میخندید�
یهو برگشتم دیدم همه دارن نگام میکنن، مادرزنم میگه شوهر اینجوری خوبه ها !!!
با 1000تومن میشه خوشحالش کرد یه سی دی کارتون بخر بهش بده ببینه
یعنی اینجا بود که به این نکته رسیدم که رفیق با کلک مادرزن

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
جوک

بچه ها یادتونه وقتی میخواست برنامه کودک نشون بده اون بچه هه میومد دستاشو میگرفت پشتش و هی راه میرفت؟
من اینجوری باهاش میخوندم:
بات بات بات بات، بات بات بات، بات بات بات
بات بات بیبینی بات بات بیبینی بی بی بی با با بات بات ببینی بات بات بینی بی بی بی
نخندین بچه بودم خو

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
جوک

آقا ابتدایی بودیم داشتیم تو کلاس شلوغ میکردیم یهو ناظم اومد با یه شلنگ (که صد البته دهه شصتیا میدونن کاربردش چی بود) تو دستش
یه شلنگ یوغور(نمیدونم املاش درسته یا نه) تو دستش
دستاتونو بگیرید ببین�
آقا این میزد و ماهم الکی آخ و اوخ میکردی�
شلنگش فقط قیافش ترسناک برانگیزناک بود
اون میزد و ماهم الکی داد وبیداد میکردی�
جا داره از همین تریبون اعلام کنم که آقای بووووووووووق!! آقای سادیسمی فکر کردی همیشه مارو میزدی و حالشو میبردی؟
اینجوری سرکارت میذاشتی�
خخخخخخخخخخخ

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
جوک

دیشب داشتم زمانه رو میدیدم دو نکته به ذهنم رسید که عرض کن�
اولیش:
روی سخنم با شماست آقای کارگردان!!! آخه مجبوری وقتی طرف بلد نیست حتی یه سیب زمینی پوست بکنه زوم کنی رو دستش؟!
والا به خدا داشت همشو میکرد پوست
دومیش:
آقای ارغوان عزیز چرا با پیشینه این مرز و بوم بازی میکنی آخه؟
میگه: مرگ چیزیه که دیر و زود داره ولی چون و چرا نداره
خدایا بکش منو راحتم کن

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
پیام

اینو توی مقتل لهوف سید بن طاووس خوند�
واقعا قلبم درد گرفت
اون لحظاتی که امام حسین داشت شهید میشد شمر به خولی (لعنت اله علیه) گفت برو کار حسین رو تموم کن
خولی خنجرش رو درآورد رفت بالای سر امام ایستاد ... ولی هرکار کرد نتونست خودشو راضی کنه
برگشت، شعد از اون سنان (ملعون دو دنیا) رفت بالای سر امام حسین نیزش رو کشید و توی گودی گلوی امام فرو کرد و کشید بیرون و فرو کرد توی سینه اما�
امام بلند شد نشست خون گلوش رو توی دستاش ریخت و به صورتش مالید وگفت دوست دارم خدای خودم رو با این حال زیارت کن�
جایی شنیدم صحنه عاشورا و مخصوصا اون ساعتی که امام علیه السلام توی گودال قتلگاه جون دادن هر روز برای امام زمان مجسم میشه
واقعا لقب "خون خدا" برازنده شماست آقا

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
جوک

21-22 سالم بود هیکلم مانکن مانکن بود، یه دست لباس نو خریده بودم تنم کردم و رفتم بیرون، رفتم جلو مغازه ای که دوستم توش کار میکرد، اتفاقا بغلشم یه لباس فروشی بود. من منتظر دوستم وایسادم همینجوری که وایساده بودم تو فکر تکونم نمیخوردم یه دختره اومد وایساد لباسای منو ورانداز کردن منم همینجوری تو فکر ... یهو یه جیغ کوتاه کشید و با عصبانیت: اه معلوم نیست کدوم مانکنه کدوم آدم واقعی؟!!!!!
خو خواهر من پارک دوبل سخته قبول! یعنی اینم نمیتونی تشخیص بدی؟

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
جوک

یکی از فانتزیام اینه با مخاطب خیلی خاصم که تو دنیا لنگه نداره (اینقدر دوسش دارم ینی) باهم سوار موتور شیم بریم اون دوردورا تو افق محو شیم همونجا پیادش کنم و بیام دیگه از دستش راحت شم اه اه اه اه
چیه همش که نباید آخرش خنده داشته باشه
اعصاب مصاب نداریم

H
HaMeD ۱۳ سال پیش
پیام

امروز رفتم ماشیمو که چندماه پیش ثبت نام کردم گرفت�
تو راه داشتم فکر میکردم شیرینی چی بخرم ببرم واسه بابا و مامانم که رسیدم اونجا
بابام: به به به مبارکه مبارکه ایشاللا چرخش واست بچرخه ... بیا پسرم بیا این کارت سوخت و ببر یه باک بنزین بزن اون کپسول اطفا حریق آفتاب گیر و قفل پدال ماشین منم بردار واسه شیرینی ماشینت
خداییش کف کردم من ماشین خریدم بابام شیرینی میده
قدر بابا و ماماناتونو بدونید