مو مصنوعی، مژه مصنوعی، ناخن مصنوعی، وخیلی چیزای مصنوعی
به دختره میگی چرا سنت بالاست و ازدواج نمیکنی؟
میگه مرد "واقعی" پیدا نمیشه
خو لامصب خودت که همه چیت مصنوعیه
@*HaMeD* · ۳۱۸ امتیاز
★★★☆☆ ۲ از ۵ (۵۵ رأی)
مو مصنوعی، مژه مصنوعی، ناخن مصنوعی، وخیلی چیزای مصنوعی
به دختره میگی چرا سنت بالاست و ازدواج نمیکنی؟
میگه مرد "واقعی" پیدا نمیشه
خو لامصب خودت که همه چیت مصنوعیه
دوستم میگفت با ماشین داشتم میرفتم یه دختره دست بلند کرد
وایسادم، گفت تا فلان جا میری؟ ( با ناز)
منم که خرکیف، انگار خرو ول کرده باشی تو مزرعه تی تاب گفتم بیا بالا
یهو دیدم یکی ... دوتا ... سه تا ... چهارتا ... پنج تا زن سوار شدن
من: (O_o)
هیچی دیگه رسوندمشون
البته واسه رضای خدا هــــــآ
فکر بد نکنید
پشت یه موتوره نوشته بود:
از مرگ نمیترسم از راننده زن میترسم
بچه بودم یه کارتون نشون میداد به اسم اونیک (onik)
وقتی اونیک میخواست یه کار خارق العاده بکنه میگفت:
او ... او ... اونیک ویهو اون کاره انجام میشد
من خر میرفتم تو اتاق وچشمامو میبستم تکرار میکردم و چشمامو یواش باز میکردم که مثلا اونی که میخوام بشه
لااقل محض دلخوشیمون یه بارم نشد
هععععععععععی بچگی کجایی که یادت بخیر
آقا بچه که بودیم با پسرداییم و داییم که همسن بودیم میرفتیم مسجد نمازجماعت، نماز که تموم میشد بابابزرگم میگفت بچه ها پاشید بریم خونه
داییم میگفت نه بابا تو برو ما میخوایم تعقیبات بخونیم!!! میای�
اونم خوش خیال!!! میرفت
وقتی همه میرفتن ما میزدیم بیرون و میرفتیم یکی یکی زنگ خونه هارو میزدیو در میرفتی�
داییم خیلی ریسک میکرد
لامصب میرفت زنگ خونه هایی که ته کوچه 2متری بودن میزد و در میرفت
فکر کنم ثواب نمازامون مال اون بیچاره ها میشد
رفتیم خونه خاله خانومم، تی وی داشت پت و مت و نشون میداد منم نشسته بودم میدیدم و قهقه میخندید�
یهو برگشتم دیدم همه دارن نگام میکنن، مادرزنم میگه شوهر اینجوری خوبه ها !!!
با 1000تومن میشه خوشحالش کرد یه سی دی کارتون بخر بهش بده ببینه
یعنی اینجا بود که به این نکته رسیدم که رفیق با کلک مادرزن
یکی از فانتزیام اینه که پرایدمو بفروشم با پولش یکی از برجای دوقلوی قشمو پیش خرید کنم
بچه ها یادتونه وقتی میخواست برنامه کودک نشون بده اون بچه هه میومد دستاشو میگرفت پشتش و هی راه میرفت؟
من اینجوری باهاش میخوندم:
بات بات بات بات، بات بات بات، بات بات بات
بات بات بیبینی بات بات بیبینی بی بی بی با با بات بات ببینی بات بات بینی بی بی بی
نخندین بچه بودم خو
آقا ابتدایی بودیم داشتیم تو کلاس شلوغ میکردیم یهو ناظم اومد با یه شلنگ (که صد البته دهه شصتیا میدونن کاربردش چی بود) تو دستش
یه شلنگ یوغور(نمیدونم املاش درسته یا نه) تو دستش
دستاتونو بگیرید ببین�
آقا این میزد و ماهم الکی آخ و اوخ میکردی�
شلنگش فقط قیافش ترسناک برانگیزناک بود
اون میزد و ماهم الکی داد وبیداد میکردی�
جا داره از همین تریبون اعلام کنم که آقای بووووووووووق!! آقای سادیسمی فکر کردی همیشه مارو میزدی و حالشو میبردی؟
اینجوری سرکارت میذاشتی�
خخخخخخخخخخخ
آقا یه پیشنهاد واسه ادمین دار�
اول یه دعا میکنم همه تون آمین بگین و اون اینکه انشالله که دوستمون عباس خوب بشه
بعد از اینکه خوب شد و با سلامتی کامل از بیمارستان مرخص شد با هماهنگی خودش ادمین یه برنامه بذاره و همه بریم عیادتش
آقا با دو گروه خیلی حال میکنم:
1. اونایی که کارت پراک میزنن و یادشون میره غیرفعال کنن و میرن :دی
2. اونایی که نوبت بانک میگیرن و حوصلشون نمیگیره بمونن، نوبتو میذارن و میرن
خداییش خیرات میکنن
دیشب داشتم زمانه رو میدیدم دو نکته به ذهنم رسید که عرض کن�
اولیش:
روی سخنم با شماست آقای کارگردان!!! آخه مجبوری وقتی طرف بلد نیست حتی یه سیب زمینی پوست بکنه زوم کنی رو دستش؟!
والا به خدا داشت همشو میکرد پوست
دومیش:
آقای ارغوان عزیز چرا با پیشینه این مرز و بوم بازی میکنی آخه؟
میگه: مرگ چیزیه که دیر و زود داره ولی چون و چرا نداره
خدایا بکش منو راحتم کن
بچه ها براتون قصه میگم ... قصه میو میو که مثال گربه هاست! ولیکن اون گربه نیست راکنه اونا شکل گربه هان
راکنه کارای عجیبی میکنه ...
یادش بخیر چه کارتونایی میدیدی�
الان بچه ها میشینن خاله بهار عمه گلاب عمو پورنگ
هععععععی روزغار نهلتی
یکی از دلخوشیامون این بود هرباز میومدیم تو 4جوک به طرز معجزه واری برنده میشدیم وخودمونو خوش شانس میدونستی�
ادمین اونم ازمون گرفت من میرم معتاد شم
آقا هربار که یه صفحه رو تا آخر میخونم میخوام بزنم صفحه بعدی این دختره که تبلیغ ست تیتانیومه هی نیگام میکنه!!! احساس میکنم عاشقم شده
به نظرتون بهش پیشنهاد ازدواج بدم؟
اینو توی مقتل لهوف سید بن طاووس خوند�
واقعا قلبم درد گرفت
اون لحظاتی که امام حسین داشت شهید میشد شمر به خولی (لعنت اله علیه) گفت برو کار حسین رو تموم کن
خولی خنجرش رو درآورد رفت بالای سر امام ایستاد ... ولی هرکار کرد نتونست خودشو راضی کنه
برگشت، شعد از اون سنان (ملعون دو دنیا) رفت بالای سر امام حسین نیزش رو کشید و توی گودی گلوی امام فرو کرد و کشید بیرون و فرو کرد توی سینه اما�
امام بلند شد نشست خون گلوش رو توی دستاش ریخت و به صورتش مالید وگفت دوست دارم خدای خودم رو با این حال زیارت کن�
جایی شنیدم صحنه عاشورا و مخصوصا اون ساعتی که امام علیه السلام توی گودال قتلگاه جون دادن هر روز برای امام زمان مجسم میشه
واقعا لقب "خون خدا" برازنده شماست آقا
21-22 سالم بود هیکلم مانکن مانکن بود، یه دست لباس نو خریده بودم تنم کردم و رفتم بیرون، رفتم جلو مغازه ای که دوستم توش کار میکرد، اتفاقا بغلشم یه لباس فروشی بود. من منتظر دوستم وایسادم همینجوری که وایساده بودم تو فکر تکونم نمیخوردم یه دختره اومد وایساد لباسای منو ورانداز کردن منم همینجوری تو فکر ... یهو یه جیغ کوتاه کشید و با عصبانیت: اه معلوم نیست کدوم مانکنه کدوم آدم واقعی؟!!!!!
خو خواهر من پارک دوبل سخته قبول! یعنی اینم نمیتونی تشخیص بدی؟
یکی از فانتزیام اینه با مخاطب خیلی خاصم که تو دنیا لنگه نداره (اینقدر دوسش دارم ینی) باهم سوار موتور شیم بریم اون دوردورا تو افق محو شیم همونجا پیادش کنم و بیام دیگه از دستش راحت شم اه اه اه اه
چیه همش که نباید آخرش خنده داشته باشه
اعصاب مصاب نداریم
امروز رفتم ماشیمو که چندماه پیش ثبت نام کردم گرفت�
تو راه داشتم فکر میکردم شیرینی چی بخرم ببرم واسه بابا و مامانم که رسیدم اونجا
بابام: به به به مبارکه مبارکه ایشاللا چرخش واست بچرخه ... بیا پسرم بیا این کارت سوخت و ببر یه باک بنزین بزن اون کپسول اطفا حریق آفتاب گیر و قفل پدال ماشین منم بردار واسه شیرینی ماشینت
خداییش کف کردم من ماشین خریدم بابام شیرینی میده
قدر بابا و ماماناتونو بدونید
خداییش هرچی پست که تو 4جوک درباره پدرو مادرا میبینم یا تا آخرش میخونم و لایک میکنم یا نخونده لایک میزن�
اسمشونم لایک داره خدایی
خدا همه شونو حفظ کنه