خ
خـواجو ۱۳ سال پیش
پیام

داشتم ادبیات میخوندم (کنکوری و هزار درد!) یهویی این شعر تراوش کرد، باشد که مقبولتان اُفتد:
خدایا، کلامی دارمت پیش / که گر ماند دلم را آن کند ریـش
تو خود قاضی شو بر این مطلب من / اگر خالی ببستم، بزن بر گردنم نـیش
من بدبخت درمانده چه گویم؟ / از این اوضاع و احوال بد خویش
ز شب تا صبح و صبح تا شب بباید / بخوانم درس و درس و درس مث مـیش!
کمی اندک زمان من وقت ندارم / که برخیزم برم یکَم کنم جـیش !
از این فیزیک و زیست و بس که شیمی / دگر حالم بهَم میخور خدایـیش
ز آن غول غضب کرده چه گویم؟ / همان کنکور رستم کُش، شناختیـش؟
خلاصه من که گفتم درد خود را / دگر با توست که تقدیرم بسازیـش
نمی دانم شنفتی قول مسعود؟ / گر شنیدی یاریَش کن تا بَرَد درصد را بیـش

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.