ن

نازلی

@نازلی صنم · ۱۳ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۱۹ رأی)

ن
نازلی ۹ سال پیش
جوک

این شما و این دست گلی که به اب داد�
ساعت6 بود ومن همچنان خواب بودم وصدای تلفن بلند شد وکسی جواب نداد و من مجبور شدم جواب بدم پشت تلفن دوست مامانم خانوم دکتر بود ومامانمم همش پیشش تعریف منو میکرد واز با ادبی من میگفت
وقتی تلفنو برداشتم یه خرده پیام عصبی دیر به مغزم رسید وگفت�
-ها ؟کیه ؟چی میخوای؟
- سلام نازلی جان خوبی ؟ مامان خوبه؟
-خو
-دیگه چه خبر ؟
-مامان بیا ببین این کیه هی سین جیم میکنه؟
اقا چشتون روز بد نبینه مامانم وقتی قطع کرد با دمپایی اومد سراغم ومن شب فهمیدم چه دست گلی به اب دادم.....))):
خو چیکار کنم خواب سرم بود>>>>((_)))

ن
نازلی ۹ سال پیش
جوک

اخه ازمن بدشانس تر هست؟
یه روز هوا خیلی سرد بود بارون هم میومد خیلی شدید خورشیدم تو اسمون نبود
منم احساساتی شدم ومثل رابین هود پریدم تو حیاط تا زیر بارون قدم بزنم
اما............
وفتی رفتم پامو گذاشتم بیرون بارون بند اومد خورشیدم پرید تو اسمون یه قناری هم داشت اواز میخوند وقتی سرمو بردم زیر درخت دوباره بارون گرفت اومدم دوباره برم زیرش دوباره بند رفت
اخه بکی نیست به من بگه از من بدشانس تر هست؟

ن
نازلی ۹ سال پیش
جوک

یکی از فانتزیای من اینه که یه دعوت نامه از دانشگاه اکسفورد برام بیاد بعد درحالی که دارم دعوت نامه رو میخونم سالار عقیلی با تیشرت گوجه ای عباس و شلوار معروفش بپره جلوم و بگه
وووطططنم
بعد منم درحالی که دعوت نامه رو پاره میکنم باهاش ادامه شعرو بخونم و در افق محو شم

ن
نازلی ۹ سال پیش
جوک

رفته بودیم کوه دوازده ساعت با ماشین رفتیم بالا جراتم نمیکردیم بخوابیم.رسیدم بالا داشتیم پیاده میرفتیم ابجیم تخمه موند گلوش رفتیم اب بیاریم مامانم از پل افتاد پایین .رفتیم مامانو نجات بدیم داداشم پاش گیر کرد تو گل گفتیم اقا برگردیم در ماشین باز شد بابام خدا بهش رحم کرد هیچی دیگه بعد نیم ساعت دوباره دوازده ساعت تو راه بودیم برگشتی�
نازلی کوه نورد :))

ن
نازلی ۹ سال پیش
جوک

یه روز زنگ تفریح نشسته بودیم تو کلاس بچه هاهم کلاسو گذاشته بودن رو سرشون منم رفته بود م تو حس داشتم این تبلیغه رو زمزمه میکردم
گاز رو میزی ......داتیس داتیس
کباب یا دیزی ......داتیس داتیس
وقتی به خودم اومدم دیدم همه بچه ها ساکت شدن معلمم سرکلاس نشسته داره بهم لبخند میزنه
::::|||||