هر گاه خبرهای بد را به عنوان یک نیاز به تغییر و نه یک خبر منفی پذیرفتید،
شما از آن شکست نخورده اید، بلکه چیزهای تازه ای از آن آموخته اید.
بیل گیتس
@ارمغان ایزدی · ۲۱ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۱۸ رأی)
هر گاه خبرهای بد را به عنوان یک نیاز به تغییر و نه یک خبر منفی پذیرفتید،
شما از آن شکست نخورده اید، بلکه چیزهای تازه ای از آن آموخته اید.
بیل گیتس
با زخم باید ساخت…
درد داره ولی خوب میشه…
(سگ کشی، بهرام بیضایی)
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
گاهی برای برنده شدن،
دست به کارهایی میزنیم که با ارزشهای درونی ما ناسازگار است
در این موارد، بازنده ی اصلی ما هستی�
آنتونی رابینز
اعتراف میکنم اول راهنمایی بودم آخرین روز مدرسه بود معلم زبانمون(که یه آدم قد کوتاهبود) داشت امتحان شفایی میگرفت به منو یه سری از بچه ها که آخر میخواستیم امتحان بریم گفت خسته شدم هر نمره ای که کتبی گرفتینو همین جا میزارم هرکاریم کردیم قبول نکرد بگیره.منم عصبانی داشتم تو سالن مدرسه راه میرفتم که یکی از دوستام گفت بیخیالش بیا بریم حیاط.داشتم میرفتم حیاط که یه نفر داشت رد میشد خورد بهم منم که خییییلی عصبانی بودم گلوشو با دوتا دستم محکم گرفتم فشار دادم داد زدم مگه کوری؟که دیدم همون معلمست بعد سریع در رفت�
با وجود اینکه نمرهم دادو حرسمم اون روز خالی شد
کاشف به عمل اومد که همسایه خالمه
توی هر جشنیم که میگیریمم هست:|
حقیقت، انکارناپذیر است. بدخواهی ممکن است به آن حمله کند.
ممکن است نادانی آن را به مسخره بگیرد، اما سرانجام حقیقت پایدار خواهد بود.
وینستون چرچیل
اعتراف میکنم بچه که بودم ماه رمضون که میشد گریه وزاری راه مینداختم که میخوام روزه بگیرم مامانم به یه زوری راضی میشد که باشه روزه بگیر منم که عاشق روزه میگرفتم ولی وقتی همه خواب بودن میرفتم سر یخچال هرچی بودونبود ومیخوردم بعدشم مینداختم گردن داداش کوچولوم ولی جاتون خالی یه سفره افطاریم برام مینداختن که نگووووو پروپیمون منم روشونو زمین نمینداختم همشو میخوردم به هیشکیم نمیدادم الان که بزرگ شدم عذاب وجدان گرفتم ولی هنوز بهشون نگفتم که من روزه نمیگرفتو یعنی اگه بگم خطر های جانی مالی عاطفی تهدیدم نمیکنه؟؟؟؟؟
اعتراف میکنم وقتی ۹سالم بود ظهر ک مامانمینا میخوابیدن هر چی توی آشپزخانه داشتیم برمیداشتم و میبرردم تو کوچه برای بچه ها کلاس آشپزی میزاشتم مثلا تخم مرغ و سبزی خورشتی و فاطی میکردم بعدم مجبورشون میکردم امتحانش کنن :-)
اعتراف میکن�
من هرجا باشم مامانم فقط میگه زود بیا.
مثلا زنگ بزنم با صدای یواش بگم :
مامان من زیر یه تریلی کوکائین گیر کردم پلیس اینجا رو محاصره کرده
میگه: بــــاشه فقط زود بیا !!
اعتراف میکنم که:
وقتی کوچیک بودم حدودا ۶ ساله بودم داداشم چند ماهه بود.یه روز که مامانم نبود دیدم داداشم داره گریه میکنه گفتم شاید گرسنش باشه رفتم شیشه پستونکشو گرفتم دیدم پره دادم بهش بعد دیدم دهنش کف کرد.بعدا فهمیدم مامانم توش مایع ریخته بود گذاشته بود اونجا تا بعدا بشوره!!!!!!
اعتراف میکنم
مادربزرگم فوت کرده بود خاله ام به من تماس گرفت مامانم خونه نبود و گفت تو به مامانت اروم اروم بگو که هول نکنه ! منم خیلی ریلکس خودمو کنترل کردم مامانم که اومد خونه بهش گفتم سلام مامان یهو زدم زیر جیق و گریه گفتم مامان مامانت مرده !! مامانم حالش بد شد افتاد رو زمین ! زنگ زدم به بابام گفتم بابااا به دادم برس گفت چی شده ؟ قاطی کردم گفتم مامانم مرده !!بابام هم اونوره خط حالش بد شد!! دیگه دوسته بابام بابامو جمع کرد رسوند خونه مامانم رو بردیم بیمارستان الان دیگه کله فامیل خبر بداشونو به من میگن
اعتراف می کنم امروز تو بیمارستان نشسته بودم،یه پسر بچه اومد کنارم گفت:
خاله شما میدونید چجوری گوش رو شستشو میدند؟
گفتم:خاله جان کاری نداره که…گوشتو میبرند،بعد یک ساعت میزارنش تو وایتکس…بعدش با نخ و سوزن دوباره میدوزندش :|
همین که بغض کرد و اشک تو چشاش حدقه زد و آماده ی گریه کردن شد…سریع خودم رو از صحنه ی جنایت دور کردم که خدایی نکرده پدر بچه سر نرسه :|
حالا نه اینکه فکر کنید روانی ام….نــه!!
من فقط مریضم :| بخاطر همین رفته بودم بیمارستان
بخشی از سخنرانی پدرم ، برای تشویق بنده به اشتغال و کار بیرون :
دوره زمونه عوض شده ، تو باید دستت تو جیبت باشه ، اصلا هم نترس ! ان قدر بی شعورتر از تو هستن که الآن سرکار می رن !!!فک و فامیله داریم ؟
بابام از سرکاراومده
گودزیلامون که هشت سالشه تو حمومه
بابام برقو خاموش کرد داداشم داد زد وحشیییییییییییییییی
الهی آب خوش از گلوت پایین نره…
بابام گفت علی منمااااااااا…
اونم رفت درستش کنه گفت اااااااا ببخشید
من فکر کردم شیما بود آخه اونم از این غلطا زیاد میکنه…
خخخخخخخخخخخخخ قیافه بابام در اون لحظه :|
قیافه منو مامانم:))))))))))))))))))))))))))
یکی بیاد منو جمع کنه دارم کیبوردو گاز میزنم….
نام من سرباز کوی عترت است ، دوره آموزشی ام هیئت است . پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار ، سر درش عکس علی با ذوالفقار . ارتش حیــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازی پی هر فرصتم . نقش سردوشی من یا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است . رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ، زینب آن را دوخته پس مشکی است . اسـم رمز حمله ام یاس علــی ، افسر مافوقم عباس علی (ع)
لعنت به ساعتهایی که جلو نمیروند،
خواب می مانند ،
کار نمی کنند ،
کوک نمی شوند ،
عقب می مانند ،
و از رفتن خسته میشوند
این بلاها از وقتی به سر آدم میاد
که منتظر کسی باشی که
دوسش داری…
.
یه دختر خوشکلو تو خیابون دیدم داشت دعوا میکرد
رفتم کمکش بعد کلی زد و خورد
گفتم زن رویاهام همینه
عزیزم اسمت چیه
برگشت گفت جمال :|
به جونه خودم پسر بود
بابا یه علامتی چیزی نصب کنین ما الکی دل نبندیم !
دیشب منو بابامم داشتیم فیلم میدیدیم که مامانم یه بشقاب نارنگی آورد, اولش هم خودش یکی برداشت پوست کند, همین که اولین دونه رو خورد گفت: خیلی ترشه بیا امیر تو بخور
منم میگم اگه ترشه پس چرا من بخورم, میگه خوب پس بده بابات بخوره.!
من
بابا�
مامان خانواده دوسته ما داریم؟
پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز…
برای من فصل سردی دلهاست…
فصل باریدن اشکها…
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی…
فصل رقصاندن آتش سیگار در سیاهی و سکوت شب…
اینروزها هوای دلم هم پاییزیست…
پادشاه فصل ها
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید