ا

ارمغان

@ارمغان ایزدی · ۲۱ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۱۸ رأی)

د
دربدرروزگار ۱۰ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم اول راهنمایی بودم آخرین روز مدرسه بود معلم زبانمون(که یه آدم قد کوتاهبود) داشت امتحان شفایی میگرفت به منو یه سری از بچه ها که آخر میخواستیم امتحان بریم گفت خسته شدم هر نمره ای که کتبی گرفتینو همین جا میزارم هرکاریم کردیم قبول نکرد بگیره.منم عصبانی داشتم تو سالن مدرسه راه میرفتم که یکی از دوستام گفت بیخیالش بیا بریم حیاط.داشتم میرفتم حیاط که یه نفر داشت رد میشد خورد بهم منم که خییییلی عصبانی بودم گلوشو با دوتا دستم محکم گرفتم فشار دادم داد زدم مگه کوری؟که دیدم همون معلمست بعد سریع در رفت�
با وجود اینکه نمرهم دادو حرسمم اون روز خالی شد
کاشف به عمل اومد که همسایه خالمه
توی هر جشنیم که میگیریمم هست:|

Only God ۱۰ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم بچه که بودم ماه رمضون که میشد گریه وزاری راه مینداختم که میخوام روزه بگیرم مامانم به یه زوری راضی میشد که باشه روزه بگیر منم که عاشق روزه میگرفتم ولی وقتی همه خواب بودن میرفتم سر یخچال هرچی بودونبود ومیخوردم بعدشم مینداختم گردن داداش کوچولوم ولی جاتون خالی یه سفره افطاریم برام مینداختن که نگووووو پروپیمون منم روشونو زمین نمینداختم همشو میخوردم به هیشکیم نمیدادم الان که بزرگ شدم عذاب وجدان گرفتم ولی هنوز بهشون نگفتم که من روزه نمیگرفتو یعنی اگه بگم خطر های جانی مالی عاطفی تهدیدم نمیکنه؟؟؟؟؟

خ
خرگوش تنها ۱۰ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم که:
وقتی کوچیک بودم حدودا ۶ ساله بودم داداشم چند ماهه بود.یه روز که مامانم نبود دیدم داداشم داره گریه میکنه گفتم شاید گرسنش باشه رفتم شیشه پستونکشو گرفتم دیدم پره دادم بهش بعد دیدم دهنش کف کرد.بعدا فهمیدم مامانم توش مایع ریخته بود گذاشته بود اونجا تا بعدا بشوره!!!!!!

خ
خرگوش تنها ۱۰ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم
مادربزرگم فوت کرده بود خاله ام به من تماس گرفت مامانم خونه نبود و گفت تو به مامانت اروم اروم بگو که هول نکنه ! منم خیلی ریلکس خودمو کنترل کردم مامانم که اومد خونه بهش گفتم سلام مامان یهو زدم زیر جیق و گریه گفتم مامان مامانت مرده !! مامانم حالش بد شد افتاد رو زمین ! زنگ زدم به بابام گفتم بابااا به دادم برس گفت چی شده ؟ قاطی کردم گفتم مامانم مرده !!بابام هم اونوره خط حالش بد شد!! دیگه دوسته بابام بابامو جمع کرد رسوند خونه مامانم رو بردیم بیمارستان الان دیگه کله فامیل خبر بداشونو به من میگن

خ
خرگوش تنها ۱۰ سال پیش
جوک

اعتراف می کنم امروز تو بیمارستان نشسته بودم،یه پسر بچه اومد کنارم گفت:
خاله شما میدونید چجوری گوش رو شستشو میدند؟
گفتم:خاله جان کاری نداره که…گوشتو میبرند،بعد یک ساعت میزارنش تو وایتکس…بعدش با نخ و سوزن دوباره میدوزندش :|
همین که بغض کرد و اشک تو چشاش حدقه زد و آماده ی گریه کردن شد…سریع خودم رو از صحنه ی جنایت دور کردم که خدایی نکرده پدر بچه سر نرسه :|
حالا نه اینکه فکر کنید روانی ام….نــه!!
من فقط مریضم :| بخاطر همین رفته بودم بیمارستان

خ
خرگوش تنها ۱۰ سال پیش
جوک

بابام از سرکاراومده
گودزیلامون که هشت سالشه تو حمومه
بابام برقو خاموش کرد داداشم داد زد وحشیییییییییییییییی
الهی آب خوش از گلوت پایین نره…
بابام گفت علی منمااااااااا…
اونم رفت درستش کنه گفت اااااااا ببخشید
من فکر کردم شیما بود آخه اونم از این غلطا زیاد میکنه…
خخخخخخخخخخخخخ قیافه بابام در اون لحظه :|
قیافه منو مامانم:))))))))))))))))))))))))))
یکی بیاد منو جمع کنه دارم کیبوردو گاز میزنم….

خ
خرگوش تنها ۱۰ سال پیش
پیام

نام من سرباز کوی عترت است ، دوره آموزشی ام هیئت است . پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار ، سر درش عکس علی با ذوالفقار . ارتش حیــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازی پی هر فرصتم . نقش سردوشی من یا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است . رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ، زینب آن را دوخته پس مشکی است . اسـم رمز حمله ام یاس علــی ، افسر مافوقم عباس علی (ع)

خ
خرگوش تنها ۱۰ سال پیش
جوک

دیشب منو بابامم داشتیم فیلم میدیدیم که مامانم یه بشقاب نارنگی آورد, اولش هم خودش یکی برداشت پوست کند, همین که اولین دونه رو خورد گفت: خیلی ترشه بیا امیر تو بخور
منم میگم اگه ترشه پس چرا من بخورم, میگه خوب پس بده بابات بخوره.!
من
بابا�
مامان خانواده دوسته ما داریم؟

خ
خرگوش تنها ۱۰ سال پیش
پیام

پادشاه فصل ها
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید