هادی نوروزی تو اوج خداحافظی کرد ....
خدا رحمتش کنه...
@sherloktree · ۱۴ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۵ رأی)
هادی نوروزی تو اوج خداحافظی کرد ....
خدا رحمتش کنه...
خدایا دوستت دارم ...
واسه , هر چی که بخشیدی
همیشه , این تو هستی که
ازم , حالم رو پرسیدی
بازم چشمامو می بند�
که خوبی هاتو بشمار�
نمی تونم , فقط میگم
خدایا دوستت دارم ...
کمک کن تا نفس مونده
به آغوش تو برگرد�
توحتی از خودم بهتر
غریبی هامو می شناسی
نمی خوام چتر دنیارو
که تو بارون احساسی
خدایا دوستت دارم ...
به کسی نگین ...
به مرحله ای از دلتنگی رسیدم که پستای عاشغانه و تنهایی و از این جور چیزا میبینم نخونده گریه ام میگیره زودی ردش میکنم چشمم بهشون نخوره. ولی لایکشون میکنم ...
کیا یادشونه خاله بازی میکردی�
الکی مثلا دارم غذا درست مبکنم
الکی مثلا دارم ظرف میشورم
الکی مثلا از سر کار اومدم خسته ام و....
حالا فهمیدین این الکیا از کجا اومده یه زمانی تو بازیا تکیه کلاممون بوده ها
هی روزگار .....
خدایا...
تنها نگذار دلی را که هیچکس
دردش را نمیفهمد...
دیروز خسته وگرسنه وبی حوصله از بیرون اومدم خونه از دم در داد میزنم ماااااااااااااااااامااااااااان غذا چی داریم؟؟؟؟
یه صدای از دور اومد گفت کوبیده
بدو بدو اومدم تو میبینم سیب زمینی کوبیده اس.
میگم اینکه سیب زمینیه
میگه مگه گوشت وسیب زمینی چه فرقی دارن جفتشون داداشن...
هیچی دیگه همچین به معده ام برخورد تا یه هفته هیچی نتونستم بخورم....
خدایا...
خواستم بگویم دلتنگم..اما نگاه خندانت شرمسارم کرد
چه کسی بهتر از تو....
ولی عجیب دلتنگم.....
در زندگی هیچ چیز ارزش نگرانی ندارد
وقتی رویایی مثل خدا ساکن قلبت باشد....
یه دختر عمو دارم که خیلی با هم دوست بودیم تموم جیک و پوکمون با هم بود تا این که از خوب روزگار زد و شوهر کرد اینا هرچی میخواستن مراسم عروسی بگیرن یکی از بزرگای فامیل فو ت میشد مجبور میشدن تا چهل رو صبر کنن خلاصه پیرزن پیرمرد تو فامیل نموند .یه روز خیلی غمناک اومد نشست پیشم منم خواستم سر صحبت رو با هاش باز کنم و خودم رو شیرین کنم گفتم فریییی اگه من بمیرم چکار میکنی خیلی عصبانی گفت نههههه توجوونی اگه بمیری تا یه سال باید صبر کنم...
واقعا یعنی منو فقط برای روزای بی شوهریش میخواست ...
این دوسته آخه...
منم مادر یزرگ مادرم فوت شد واسه عروسیش نرفتم شوخی که نبس مادر یزرگه مادره جالب ابنجاس فقط من نرفت همه رفتن...
بدکاری کرد زد تو ذوقه شیرین بازیم...
ساعت های نبودنت روی مچم بسته نمیشوند....
حلقه میشوند دور گردنم...
روزگارم بی تو تلخ میگذرد....
مثل ضجه های مادر بر سر قبر جوانش...
خاطرات هرچه شیرینتر باشد...
بعدها از تلخی گلویت رابیشتر میسوزاند....
عزیز جفاکار به بطلمیوس سوگند که نیروی عشقت کسر عمرم را معکوس نموده و به خرمن هستی ام اّتش زده است. انگار عمر من تابع وفای توست. قامت رعنایم از هجر تو منحنی شده و تیر عشقت همچون برداری که موازی اّرزوهایم تغییر مکان داده باشد، قلبم را ناقص ساخته است.
شب های فراق که با حرکتی تناوب مانند مکعبی این رواّن رو می شود، چنان نحیفم ساخته که هرگاه به مزدوج خویش دراّیینه می نگرم خیال می کنم از زیر رادیکال بیرونم اّورده اند .
دردایره عشقت اسیرم و مرکزی نمی یابم که اّنی فارغ از خیال تو معادله n مجهولی زندگی ام را حل کنم…
روش فیثاغورث را به خواب دیدم که از وجود سرگشته ام مشتق میگرفت، خدا خدا کردم که ریشه ای نیابد تا همیشه سیری صعودی به سوی تو پیدا کنم. اما ناگهان خیال کردم که تابع نیستم و چون این سخن با وی در میان نهادم فرجه لب هایش به مسطحه 90 درجه ازهم به خنده ای جنون اّمیز گشوده گشت و گفت : «ای حیران وادی سینوس عشق مگر ندانی که پرانتز وجودت بستگی مستقیم به تغییرات دل معشوق دارد!؟»…
لذ ا از بی خبری خویش معذرت خواسته از محضرش بخشایش طلبیدم .
هر شب چون پلکهایم به هم مماس می شود و حدی به بی نهایت می یابم تو را می بینم با زیبایی و سینوس به قوه n به سویم میل داری و زمانی که شکل به علاوه پیدا می کنم درمی یابم که منحنی های اّرزوی من و وصال تو نقطه ی برخوردی ندارند ولی شاید براساس هندسه ی اقلیدسی مانند دو خط موازی باشند که در بی نهایت به هم می رسند .
اَنگاه که بر محور تانژانت ناامیدی سرگردان هستم عشقت برایم مبدأ امید است و زمانیکه از کسینوس های بی وفاییت فاکتور می گیرم از کروشه رخسارت چشمکی دلفریب به وفای مجهول و ممتنع نویدم می دهی .
اوه ! دلدار بی وفا زمانی که اپسیلن های وعده های تو را در بی نهایت های امیدهای خود ضرب می کنم و از بی وفایی و جفاهای تو به تعداد نامحدود انتگرال می گیرم بازهم خوشحا ل هستم چون حدی دارد و جهت باقیمانده هنوز مثبت است .
زمانی که در می یابم صورت کسر وصالت صفر شده و امید من برابر هیچ خواهد شد و قطره های اشک با تصاعدی هندسی برانحنای گونه ام نزول می کند، اما امیدوارم که جدول جفایت غلط باشد. اما افسوس حتی با حساب احتمالات هم امید وصلت از محالات است. دیگر بیش از این به فرمول وجودت دست نمی برم اما امیدوارم که تالس بزرگ، دل سنگینت را نسبت به من نرم نماید و بیش از این محتاجم نسازد که در لگاریتم اندیشه بدنبال اندازه ی تقریبی وفایت بگردم .
ساکتم....
نه اینکه فراموشت کرده ام نه....
صبرکرده ام ببینم دلتنگم میشوی....