یه دختر عمو دارم که خیلی با هم دوست بودیم تموم جیک و پوکمون با هم بود تا این که از خوب روزگار زد و شوهر کرد اینا هرچی میخواستن مراسم عروسی بگیرن یکی از بزرگای فامیل فو ت میشد مجبور میشدن تا چهل رو صبر کنن خلاصه پیرزن پیرمرد تو فامیل نموند .یه روز خیلی غمناک اومد نشست پیشم منم خواستم سر صحبت رو با هاش باز کنم و خودم رو شیرین کنم گفتم فریییی اگه من بمیرم چکار میکنی خیلی عصبانی گفت نههههه توجوونی اگه بمیری تا یه سال باید صبر کنم...
واقعا یعنی منو فقط برای روزای بی شوهریش میخواست ...
این دوسته آخه...
منم مادر یزرگ مادرم فوت شد واسه عروسیش نرفتم شوخی که نبس مادر یزرگه مادره جالب ابنجاس فقط من نرفت همه رفتن...
بدکاری کرد زد تو ذوقه شیرین بازیم...