دیشب با خانواده رفته بودیم پارک طبیعت وای چه هوایی جاتون واقعا خالی بود
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الکی مثلا هوای اهواز خیلی پاک و سالمه;-)
@elens · ۸ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
دیشب با خانواده رفته بودیم پارک طبیعت وای چه هوایی جاتون واقعا خالی بود
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الکی مثلا هوای اهواز خیلی پاک و سالمه;-)
وای بچه ها یکم پیش رفته بودم تو آشپزخونه آب بخورم بعد یهو بابام از اتاقش اومد بیرون منم هول کردم و پشت اپن آشپزخونه قایم شدم آخه بابام بدش میاد تا دیروقت بیدار باش�
فکر کردم میخواد بره گلاب به روتون دستشویی ولی دیدم اومد تو آشپزخونه خداخدا میکردم نبینه منو ولی متوجه شد کسی قایم شده پایین اپن، فکر کرد دزده واسه همین رفت یه سیخ کبابی اورد نمیدونم میخواست کجام فرو کنه که یهو از ترس گفتم بابا منم خواهش میکنم نزن�
بعدش بابام چراغ رو روشن کرد وقتی دید منم فقط سیخ رو تو چشمم نکرد، فکرکنم اگه خودمو لو نمیدادم بهتر بود
خو تقصیر خودشه چرا نمیذاره شبا بیدار بمونم که حالا باید از ترسش مثل دزدا خودمو قایم کنه؟ آخه پدر من مگه اینجا پادگانه؟
آقا قبول دارین باباهامونم جدیدا اومدن تو فاز واتساپ و وایبر و لاین و ...
من یکی که بابام بازنشسته و همش تو خونست و همشم سرش تو گوشیشه
دیگه منم جلوش با اعتماد به نفس با گوشیم ور میر�
آخه قبلا هی گیر میداد ولی الان چون خودش تو این فازه وقتی گوشیم تو دستمه و نگاه میکنه تو چشام منم عین بز زل میزنم بهش و با چشام بهش میگم بفرما امرتون؟ اونم زودی قانع میشه و با چشاش بهم میگه هیچی عزیزم به کارت برس
آخه دیگه درکمون میکنه خخخخخخ
به افتخار باباهای گلمون...
یه شب با عموم اینا رفته بودیم ساحلی (آره اهوازیم) ، بعد منو دختر عموم رفتیم قسمتی که وسیله چوبی داره سوار کشتی شدی�
موقعی که خواستیم از کشتی بیایم پایین پاشنه کفشم گیر کرد به پله و با صورت خوردم زمین و کتلت شد�
ملت پوکیدن از خنده
یه اکیپ از پسرا شروع کردن به خوندن: دختر نرو بالا یار بالا میفتی نرو بالا یار بالا
داشتم از خجالت ذوب میشدم به سرعت برق از صحنه متواری شد�
یادتونه اون موقع که موبایل تازه اومده بود و هرکی موبایل داشت همه یه جور دیگه بهش نگاه میکردن
آقا ما تو فامیل اولین کسی بودیم که خریدیم، گوشی بابام آلکاتل نقره ای بود و یه بی سیمم داشت
اینکه یواشکی دور از چشم بابام میگرفتم دستم و میذاشتم در گوشم و الکی حرف میزدم بماند
اینکه مثل بمب تو فامیل صدا کرد که فلانی موبایل داره اینم بماند
اینجاش جالبه ، آقا هرکی از فامیلا میخواست بره مسافرت از شهرهای دور و نزدیک میومدن خونمون و 1 شب میموندن بعد کلی مقدمه چینی میکردن که از بابام اجازه بگیرن گوشی رو با خودشون ببرن سفر
تو همچین عصر تکنولوژی زندگی میکردیم...
به افتخار نسل خودمون بزن لایکو
بچه که بودم خیلی واسم جای سوال بود که چطور تو روز یه فیلم نشون میدن درحالی که تو اون فیلم شب بود و هوا تاریک بود
اینقدر فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که اونا یه پارچه دراز و پهن مشکی میبندن به سقف تا مثلا نشون بدن الان شبه خخخخخخ
تازه وقتی واسه بابام تعریف کردم کلی تشویقم کرد و ماچم کرد
حتما فهمید من تا این حد مونگولم گفت بذار بچم دلش خوش باشه
همچنین اوسکولایی بودیم ما...
هیچی دلچسب تر و خاطره انگیز تر از این نیست که معلم بخواد ازتون امتحان ریاضی بگیره و شما هم هیچی نخونده باشین و هرکاریم کنین کنسل نشه و سوالا پخش بشه و ...قشنگ 5 دیقه قبل امتحان زلزله بیاد و مدرسه کلا تعطیل بشه
واسم اتفاق افتاده که گفتما
آی حال میده
ایشالله قسمتت بشه بکوب لایکو
اولین پستم یه خاطره از اول راهنمایی
من تو مدرسه از اون بچه درس خونا بودم ولی یه روز دبیر حرفه فن سورپرایزمون کرد و گفت کتابارو از رو میزا بردارید میخوام امتحان بگیر�
آقا ماهم هیچی نخونده بودیم، خلاصه رفتم نشستم میز آخر و با استرس فراوان کتاب باز کردم و همه جوابارو نوشت�
از قضا تنبل کلاس دید و به تقلید از من اونم کتاب باز کرد ولی دبیر سر مچ اونو گرفت
اونم نامردی نکرد و منو لو داد، منو بگو داشتم میمردم از ترس
ولی دبیر گلمون یه لبخند تمسخرآمیز بهش زد و گفت بچه زرنگ و تقلب؟ دفعه آخرت باشه به کسی تهمت میزنی و برگشو گرفت و یه صفر بهش داد
و منم در درونم لبخندهای شیطانی میزدم ها ها ها
ولی حالا خیلی دلم میخواد اون دبیرو ببینم و بهش بگم اون بیچاره راست میگفت
همچنین دوست دارم همکلاسیمو ببینم و ازش حلالیت بگیر�