وای بچه ها یکم پیش رفته بودم تو آشپزخونه آب بخورم بعد یهو بابام از اتاقش اومد بیرون منم هول کردم و پشت اپن آشپزخونه قایم شدم آخه بابام بدش میاد تا دیروقت بیدار باش�
فکر کردم میخواد بره گلاب به روتون دستشویی ولی دیدم اومد تو آشپزخونه خداخدا میکردم نبینه منو ولی متوجه شد کسی قایم شده پایین اپن، فکر کرد دزده واسه همین رفت یه سیخ کبابی اورد نمیدونم میخواست کجام فرو کنه که یهو از ترس گفتم بابا منم خواهش میکنم نزن�
بعدش بابام چراغ رو روشن کرد وقتی دید منم فقط سیخ رو تو چشمم نکرد، فکرکنم اگه خودمو لو نمیدادم بهتر بود
خو تقصیر خودشه چرا نمیذاره شبا بیدار بمونم که حالا باید از ترسش مثل دزدا خودمو قایم کنه؟ آخه پدر من مگه اینجا پادگانه؟