به راستی که حتی جیرجیرک " بی سواد " هم خارج از " نت " نمیخواند ..
@خواب طلایی ماهیان · ۱۵ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۲۰ رأی)
به راستی که حتی جیرجیرک " بی سواد " هم خارج از " نت " نمیخواند ..
و بعد از رفتنت انگار
کسی حس کرد
که من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت ..
کسی حس کرد
که من بی تو هزاران بار
در " هر لحظه " خواهم مرد ..
کسی فهمید تو نام من را
از یاد خواهی برد
و من بی آنکه می دانم
تو هرگز نام من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توأم ..
وقتی از کنارش رد شدم
بی محلی هایش آزارم نداد
اما شکستم وقتی گفت : " ندیدمت " !!!
برای خیانت هزار راه هست
ولی هیچ یک کثیف تر از تظاهر به دوست داشتن نیست
چشم هایش استاندارد قصه های عاشقانه بود ..
مردمکش عسلی بود ..
به همین خاطر نگاهت به نگاهش می چسبید .
آنقدر بخاطر نگاه عسلی اش نیش خوردم که نپرس !
میگفت : عسل خالص است .
اما ته چشمش قندک زده بود .
بنابراین فهمیدم نگاهش تقلبی است !!
آشنایے ما ساده بود .
هردو در عین غریبگے و بیمارے بہ هم خندیدیم .
غریبہ ے غریبہ ،
اما آشناے درد یکدیگر
آنقدر دلبستہ هم شدیم
و حرف براے گفتن داشتیم کہ هر روز بیست و چهار ساعت
سکوت
پشت تلفن تحویل هم دادیم ..
تو شگفت انگیزے ، سزاوار و دوست داشتنے ، این همہ را قدر بدان .
نہ کسے هرگز چون بوده و نہ کسے چون تو خواهد بود .
تو یگانہ ای و بدیع
و هر آنچہ از تو چنین موجود بےهمتایے ساختہ در خور عشق است و تحسین .
همہ میگن کہ تو رفتے
ھمہ میگن کہ تو نیستے
.... .... .... ....
بے تو و اسمت عزیز�
اینجا خیلے سوت و کورہ
ولے خب عیبے ندارہ
دل من خیلے صبورہ
مرتضے جان آسمانے شدنت مبارک
گاهے آنقدر واقعیت دارے
کہ من صداے فروریختن شانہ هاے سنگے شیطان را مے شنوم ..
و سال هاست کھ دیوانھ اے بے آزار
هر روز عصر ،
بر روے نیمکت پارکے کنار گل هاے رز مےنشیند
و با چشمان بستھ ،
در انتظار صدایے است تا او را بھ خویش بخواند ..
دوستت دارم
نہ براے آنچہ کہ " هستے "
بلکہ براے آنچہ کہ " هستم "
هنگامے کہ با توأم ..
و من حال درمے یابم
کہ لب های�
دستانے را مے بوسد
کہ بہ سختے بہ من ضربہ مے زند
آیا نمے توانے خرد شدن قلبم را ببینے ؟؟
تا آخر عمر عاشق مردے مے مونم ↳
کہ از مردن براے من نمیترسہ ↳
اما از گرفتن دستام میترسہ ↳
و من ھم تا آخر عمر↳
تورو مث زخمے کہ خوب نمیشہ ↳
تو قلبم نگہ مے دارم ..
من " بی سرزمین تر از باد " سیاوش بودم لیکن در این روزها
جغرافیای کوچک من بازوان توست
و ای کاش تنگ تر شود سرزمین من ..
و این روزها من در میان جهنم ادمیان
بهشتی یافته ام که وسعت ان تنها بازوان یک مرد است ..
مردی که به حد مرگ می پرستمش
و ارزویم اینست که " ای کاشی " در فردایش نباشد ..