از دلت بپرس مال کيست ؟
تو مال منی
خودم کشفت کرده ا�
تو با من می خندي
با من گريه می کنی
درد دلت را به من می گويی
ديوانه
دلت برايِ من تنگ می شود
ضربان قلبت با من بالا می رود
با سکوتم ، با صداي�
با حضورم ، با غيبت�
تو مال منی
اين بلاها را خودم سرت آورده ا�
به من می گويی دوستت دار�
و دوست داری
آن را از زبان من
فقط من بشنوی
برای که می توانی خودت را لوس کنی ؟
نازت را بخرد
و به تو دست نزند ؟
چه کسی با يک کلمه
با يک نگاه
دلت را می ريزد ؟
بعد خودش آن را جمع می کند و سرِ جايش می گذارد ؟
چه کسی احساساتت را تر و خشک می کند ؟
اشکت را درمي آورد
بعد پاک می کند ؟
چه کسی پيش از آن که حرفت را شروع کنی
تا ته آن را نفس می کشد ؟
ديوانه
من زحمتت را کشيده ام ، تا بفهمی هنوز می تواني
شيطنت کنی ، انتظار بِکشی ، تپش قلب بگيری ، عاشق شوی
تو حق نداری خودت را از من و من را از خودت بگيری
تو حق نداری ، " خودت " را از " خودت " بگيری
من شکايت می کنم از طرف هر دويمان
از تو
به تو
چه کسی قلب مرا آب و جارو می کند ، دانه می پاشد
تا کلمات مثل کبوتر
از سر و کول من بالا بروند ؟
چه کسی همان بلاهايی را که من سرِ تو آورد�
سرِ من آورده ؟
من مال توا�
ديوانه
زحمتم را کشيده ای
کشفم کرده ای
نترس
چند سوال می پرسم و می رو�
يک : چند سال پيرت کرده اند ؟
دو : چند سال جوانت کرده ام ؟
سه : از دلت بپرس مال کيست ؟
چهار : اگر جايی خدا بودي ، با ما چه مي کردي ؟
پنج : کجا برويم ؟
دستت را به من بده ..
{ افشين يداللهی }