****Mohammed 531***
روزی ک گفتی رفتم خاستگاری عشقمو..موافقت نکردنو..خودشو تو اتاق حبس کرده.!اون لحضه بود ک ازتهه دلم خاستم خدا همه چیزو واسه خودتو عشقت حور کنه.اما روز بعدش ک پسته اخرتو دیدم.واسه ی لحضه تمام بدنم به لرزه افتاد..دلم خیلی گرفت.و دونه های اشگ صورتمو نوازش کردن...
محمد.داغ دیدن سخته.کمر شکنه.از روز جمعه ک پستتو دیدم اروم قرار ندارم.بقران مدام تو فکرتم ک حالت چطوره،نکنه ک زبوتم لال بلایی سرت اومده پست نزاشتی...داداشی...محمد..منم یکی مثه خودتم.فقط فرقش این بود ک عشقمو خدا ازم گرفت.محکم باش پسر،خیلی کمر شکنه میدونم،بخدا میدونم.اما طاقت کن.باور کن فاطمه ی عزیزم دوست نداره بلایی سرخودت بیاری،اون فدا شد..تو روحشو شاد کن...
محمد داداشی ازت خاهش میکنم اگ پستمو خوندی یه جواب بزاری بدونم حالت خوب که نه..فقط همین ک باشی خیالم راحت میشه.منتظرتم