پ

پارمیس

@زهرا یوسی · ۲۱ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)

ی
یه بنده خدایی ۱۱ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم وقتی که ۷،۸ سالم بود، یه روز ظهر بابام داشت میخوابید به من گفت که برو برام پتو بیار، آقا من یه دختر عمو دارم اسمش بتوله و خونشون هم کنار خونه ی ماست، رفتم بتول رو صدا زدم گفتم بیا بابام کارت داره، اون هم پاشد اومد خونمون، به بابام که خواب و بیدار بود میگه عمو کارم داشتی؟ بابام با همون حالت منو نگاه کرد و با یه کم عصبانیت بهم گفت: من بهت میگم برو پتو بیار رفتی بتول رو آوردی ؟!

ی
یه بنده خدایی ۱۱ سال پیش
پیام

ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ...
ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺸﻪ ...
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ....
ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ...
ﻻﻡ ﺗﺎ ﮐﺎﻡ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﺎﺯﻧﻤﯿﺸﻮﺩ.... !
ﻏﺬﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﺮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ......
ﻧﻬﺎﺭ ﻫﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ.....
ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺷﺎﻡ !
ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻨﮓ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺁﻫﻨﮓ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯼ ...! ﺷﺒﻬﺎ ﻋﻼﻣﺖ ﺳﻮﺍﻟﻬﺎﯼ ﻓﮑﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻤﺮﯼ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﺑﺒﺮﺩ... !
ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺁﺩﻣﯽ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ....
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ...

^
پیام

پسر : الو گلابی؟
دختر : سلام کثافت..
بعد هردو از ته دل میخندن :))
پسر : خوبی کج و کوله ی من؟
دختر : به توچه عشقم خوبم تو خوبی...
پسر : خر نفهم حالتو میپرسم میگی به تو چه؟شیطونه میگه بزم شل و پلش کنم ها..
دختر : گفتم که خوبم الاغ تو خوبی :))
پسر: فدای خنده هات شم که مثل شتر میخندی نفسم..
دختر : مـــــــــرگ شتر خودتی روانی..
پسر : دلم واست تنگ شده بود آشغال دوست داشتنی..
دختر : منم..
پسر : خوب دیگه بسه خیلی باهات حرف زدم پر رو شدی..
دختر : کوفتت شه باهات حرف زدم..
پسر: مواظب خانمی الاغ من باش..
دختر : چشم اقای بی ادب..
پسر : دوست دارم دیوونه..
دختر : منم دوست دارم آقاهه..
و بعد خداحافظی با خنده حتی تا چند لحظه بعد از این که تماسشون تموم میشه خنده رو لب هردوشونه..
این یعنی یه دوستیه روانی !

^
پیام

توی پارک تنها نشسته
بودم..ماموره اومد جلوم وایساد...
سرمو آوردم بالا بهش نگاه کردم...
بهم گفت : این همه جا..خسته ای چرا اینجا نشستی؟!
میدونین چی بهش گفتم ؟ گفتم : کسی که نشسته همیشه خسته نیست..
شاید جایی رو واسه رفتن نداره ! ! !
بنده خدا هیچی نگفت .. راهشو گرفت رفت ..

^
پیام

مردی در حالی که به قصرها و خانه های زیبا مینگریست به دوستش گفت : وقتی این همه اموال رو تقسیم میکردند ، ما کجا بودیم ؟؟؟
دوست او دستش رو گرفت و به بیمارستان برد و گفت : وقتی این بیماریها رو تقسیم میکردند ، ما کجا بودیم ؟؟؟

جوک

امروز صبح که از خواب بیدار شدم رفتم تو حال دیدم خواهر 6 سالم داره صبحونه میخوره. رفتم پیشش گفتم داری چی میخوری ؟؟؟ اونم با کلی ذوق گف : تخم مرغ شتر مرغ میخورم !!!!!
من: ))))))) :
خواهرم: ^.^
دیگه واقعا جاش بود سرمو بکوبم به دیوااااااااااااااااااار!

^
پیام

بچه که بودیم میرفتیم در خونه هارو میزدیم و فرار میکردیم اما حالا کارمون به کجا کشیده که قلبمون شده در خونه هر کی دلش خواست میاد اونو میزنه و فرار میکنه و تامیای در قلبتو واسش باز کنی و مهمون قلبت کنیش میبینی کسی نیست و فقط احساس میکردی که کسی پشت در منتظرته!