م

محمد

@sibil · ۶۹ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۶ رأی)

G
Gej Gel ۱۱ سال پیش
جوک

پسر جوانی در شهری با مادرش زندگی میکرد .
پسرک 16 سالش بود ولی از پدرش ارث کلانی به او رسیده بود .
روزی به بازار رفت تا مانند هرروز خرید های خانه را انجام دهد که چشمش بهدختری زیبا رو افتاد .دختری با چشمان درشت سفید پوست خوش اندام پسرک عاشق آن دختر شد.
وقتی به خانه برگشت برای مادرش ماجرا را شرح داد و گفت:مادر فردا شب باید برایم بروی خواستکاری!
مادر مخالفت کرد . دعوای شدیدی شد سروصدای آنها تا سر کوچه میرفت .و پسرک از خانه قهر کردو رفت!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعلـــــــــــــــــه مادرش هفته یه بعد آلبومه پسرشو دانلود کرد!خخ چیه حتما مگه باید رمانتیک باشه!هان؟

G
Gej Gel ۱۱ سال پیش
جوک

آغا دیشب رفتم پارک یه هوایی عوض کنم بگید کیو دیدم؟هان؟آورین حشمت فردوس رو دیدم !داشت داد میزد شیــــر بلاله شیـــر بلال !منم رفتم بهش یه حالی بدم یه بلال خریدم دیدم کفش نداره کفشمو در آوردم بدم بهش برگشت بهم گفت:ببین پسر من با پای برهنه شروع کردم هنوز خیلی مونده کفش تو پایه من بکنی!!
اره دیگه از امروز من شدم شاگردش !حشمت داد میزنه بلالیه شیر بلاله منم میفروشم!حتما یه سر به ما بزنید حخخخخخخ
شیـــــــــــــــــــــ بلاله شیــر بلال! بدو بدو !

G
Gej Gel ۱۱ سال پیش
جوک

دیالوگ پدره بنده رو داشته باشید!!
وقتی کفش های حشمت فردوس رو دزدیدن پدر من گفت:چقدر صابر بی رحمه به کفشایه باباش هم رحم نکرد !
من:بابا چه ربطی داره؟
پدر:صابر این دزد هارو فرستاده بود کفشایه حشمتو بدزدن!
من:نه بابا اینا دزده تو پارکن به صابر ربطی نداره!
پدر:تو هنوز بچه ای نمیفهمی! نکنه تو هم بزرگ بشی این کارو باهام بکنی؟
من:نه پدرجان شما تاج سری!
پدر:گمشو بیرون صابر هم اول نوکری پدرشو میکرد بعد بهش رکب زد!
مدیونی اگه فک کنی ازاون شب به بعد تو پارک میخوابم!
فک و فامیله داریم آیا؟