پسر جوانی در شهری با مادرش زندگی میکرد .
پسرک 16 سالش بود ولی از پدرش ارث کلانی به او رسیده بود .
روزی به بازار رفت تا مانند هرروز خرید های خانه را انجام دهد که چشمش بهدختری زیبا رو افتاد .دختری با چشمان درشت سفید پوست خوش اندام پسرک عاشق آن دختر شد.
وقتی به خانه برگشت برای مادرش ماجرا را شرح داد و گفت:مادر فردا شب باید برایم بروی خواستکاری!
مادر مخالفت کرد . دعوای شدیدی شد سروصدای آنها تا سر کوچه میرفت .و پسرک از خانه قهر کردو رفت!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعلـــــــــــــــــه مادرش هفته یه بعد آلبومه پسرشو دانلود کرد!خخ چیه حتما مگه باید رمانتیک باشه!هان؟