دخدره زیر بارون راه می رفته به علت شدت بارش و آبگرفتگی نزدیک بوده تو چکمه ش غرق بشه ولی به خاطر وجود کلیپسش از مرگ حتمی نجات پیدا کرده....
به همین برکت حقیقته.
@amir1991 · ۲۴۳ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۴۱ رأی)
دخدره زیر بارون راه می رفته به علت شدت بارش و آبگرفتگی نزدیک بوده تو چکمه ش غرق بشه ولی به خاطر وجود کلیپسش از مرگ حتمی نجات پیدا کرده....
به همین برکت حقیقته.
عاغا دیروز اندیشه اسلامی داشتیم و به همراه جمعی از ارذل در ته کلاس به سر یرمی بردیم که استاد وارد شد و به محض ورود گفت:شما چرا اون ته نشستید؟بیایین از جلو پر کنین .که یکی از بچه هاگفت: مگه نماز جماعته؟....هیچی دیگه بچه ها وایت برد رو که در اثر گاز زدن از بین بردن و صندلی هارو هم غارت کردن(عده ای از دوستان همچنان درحال گاز گرفتن عمامه حاجاغا به سر میبرند)...استاد هم خیلی بی سر و صدا سرجاش نشست و با اشکهایی که در چشمانش حلقه بسته بود به تدریس پرداخت.
همچین آدمایی هستیم ما...
اجباری نیست ولی ...اگه خوشت اومده لایک کن
عاقا این ترم بوقی ها از موقعی که اومدن دانشگاه موجبات شادی مارو فراهم میکنن بصورت متصل...
دیروز به همراه جمعی از نواخل(جمع مکسر نخاله)سر میز نهار نشسته بودیم که یهو یه ترم بوقی اومد بالا سرمون و گفت اجازه هست بشینم.گفتیم بشین پسرم...چند دقیقه بعد این رفیق ما بهش گفت عزیزم دسرت رو هم گرفتی.ترم بوقی مذکور با چشمای اینجوری@@گفت مگه دسرم میدن.گفتم:پخ...کجای کاری عمو...بدو برو بگیر تا از کفت نرفته...با چهره ای عصبانی بلند شد و رفت جلو میز واحد توزیع غذا به آشپزمون(که شدیدا هم بی اعصابه)گفت:دسرم رو بده.آشپزه گفت:جانننننننننن؟گفت:میگم دسرم رو بده نکنه اینم بالا کشیدی....عاقا تا اینو گفت آشپزه گرام دانشگاه یه ظرف غذا ورداشت گذاشت تو صورت دانشجوی مصدوم....
در نهایت هم بیچاره با صورتی عینهو ماهی تابه برگشت سر میز...تا اون باشه بیخودی تقاضا(طقاضا تقازا تقاظا طقاظا...هرچی حالا)ی دسر نکنه.
همچین آدمایی هستیم ما...
لایک=ما هم از این کارا می کنیم
یه روز یکی بود که همیشه بهش تکیه می کردم و در کنارش بودن دلمو آروم می کرد...حالا اون مَرد...رو تخت بیمارستان خوابیده...
حالا اون به من تکیه می کنه اما یواش یواش احساس می کنم کمرم داره خم میشه...خدایا همه سرطانی ها رو شفا بده...
لایک نمی خوام فقط واسه ش دعا کنین.
=_=amir1991=_=
عاقا کی گفته اونایی که تریلی و کامیون و کلا ماشین سنگین دارن آدمای سیبیل کلفت و درشت هیکلی ان...
دیروز داشتم از خیابون رد می شدم که یهو یه پی کی از تو فرعی بی هوا اومد بیرون و میلیمتری از کنارم رد شد.منم بدون اینکه به طرف نگاه کنم گفتم:...هوی گوساله شاخاتم بذار...یهو ماشینه زد رو ترمز یه چیزی در حد گوریل انگوری از شیشه اومد بیرون سیبیل داشت این هوا.گفت:جاننننننننننن؟من با قیافه اینجوری@_@ گفتم:عرض ارادت پهلوون.شرمنده پر و پاچمون سپر ماشین تو خط انداخت.من بیکارما می خوای برم سبد کالاتو واست بگیرم؟...هیچی یارو یه نفس عمیق کشید و رفت...
هیچوقت زود قضاوت نکنید تا مثل من گوشاتون آویزون شه...
لایک کن قیافه طرف از ذهنم پاک شه.
@_@ amir1991 @_@
من هروقت می خوام نصفه شب از تو کوچه های خلوت و خطرناک رد شم قبلش یه ایستک می خرم و بعد از اینکه محتویاتش رو خوردم شیشه ش رو تو دستم نگه می دارم تا اگه یه وخت زورگیرا ریختن سرم از خودم دفاع کنم...
شما هم اینگونه اید عایا؟
لایک=یه روش جدید برای مقابله با زورگیرا یاد گرفتم.
عاقا یه دفعه به همراه دوستان داشتیم توی خیابونا ول می چرخیدیم که یهو دونفر بهمون گیر دادن مام که سه نفر بودیم پریدیم بهشون و دِ بزن.بعدش هم راهمون و کشیدیم و رفتیم اما سرچهارراه بعدی دیدیم لشکری پنجاه نفری در حال حرکت به سمت ماست. بین شون همون دونفر رو دیدیم.یکی از دوستان(؟)نمی دونم در همان اسنا(اصنا اثنا)چگونه ناپدید شد موندیم دونفر.برادران اراذل و اوباش هم به محض اینکه بهمون رسیدن شروع کردن به زدن .من که یه مقدار هیکلم درشت تر بود تا حدودی مقاومت کردم ولی این فلک زده رفیق مون پخش زمین بود و از هرطرف کتک می خورد...یه مقدار که گذشت دیدم مقاومت بی فایده است.همون لحظه تصمیم خودمو گرفتم و منم با عزیزان همراهی کردم و شروع به کتک زدن رفیق مون کردم...چند دقیقه بعد یکی از بین شون گفت فکر کنم مرد...اون یکی شون کجا رفت.من هم در همین حین آروم آروم از بین شون رد شدم و الفرار...
چه کنم تعدادشون زیاد بود.رفیق مون هم بچه سوسول بود باید آب بندی می شد.
نامرد بی معرفت ترسو هم خودتی...
لایک رو دریاب
به نظر من اینجا در ابتدا یه بافت تبلیغاتی بوده که از بین شون فورجوک به وجود اومده...دقیقا مثل برخی از دختران(؟) که یه بافت دماغ بودن که از بین ش اینا تشکیل شدن...خخخخخخ
مردسالاراش بزنن لایکو
توی دبیرستان مغز متفکر تمام خراب کاری ها بودم و دقیقا به همین خاطر همیشه یا از مدرسه پرتم می کردن بیرون یا ازم میخواستن بابامو ببرم مدرسه. یه روز که مطابق معمول از مدرسه انداخته بودنم بیرون و گفتن با ولی ت بیا دودل بودم که چکار کنم.همین طور داشتم قدم می زدم که یه مغازه داری گفت جوون یه کمک به ما می رسونی(می خواست یه مقدار کارتن جابجا کنه...عمده فروشی داشت)گفتم باشه ولی به شرطها و شروطهی.گفت چه شرطی؟گفتم از مدرسه انداختنم بیرون باید پدرمو ببرم تو بیا خودتو جا بزن.یه فکری کرد گفت باوشه.خلاصه حاجی رو جای باباهه جا زدیم و برگشتیم سرکلاس.از اون به بعد هم هر موقع به ولی نیاز داشتم(به طور متوسط هر دو روز یکبار)می رفتم سراغش.تا اینکه بابام(بابای حقیقی م)واسه پرسیدن درسم اومده بود مدرسه.مدیر باور نکرده بود که پدرم باشه.فرستادن دنبال من گفتن برو باباتو بیار می خوایم باهاش صحبت کنیم. منم طبق معمول رفتم مغازه و اون بخت برگشته رو با خودم همراه کردم.چشتون روز بد نبینه تا وارد دفتر شدم به مدیر گفتم بیا اینم بابام. یه دفعه دیدم بابای خودم کنار در واستاده.هیچی دیگه با یه فیلیپینی نقش زمینمون کرد و تا خود خونه کتکم زد...
من قلبم با باطری کار میکنه جون مادرت بزن لایکو
سرجلسه امتحان یه درس سه واحدی بودیم( و دوستان می دونن که لذتی که در پاس کردن یه امتحان سه واحدی هست در برنده شدن در قرعه کشی بانک نیس)مطابق معمول همه بچه ها زرد کرده بودن و گوشاشون آویزون بود کنار دستی ام یه خورده دیرتر رسید.اومد بشینه دید صندلی ش مخصوص افراد چپ دسته نشست گفت این چرا اینجوریه.گفتم احسان برعکس نشستی از اونور بود.بیچاره از جاش بلند شد یه نگاهی به صندلی کرد سرش و خاروند و دوباره نشست...یه دفعه کل سالن رفت رو هوا...خاک انداز نبود جمعش کنیم با دستمال پاکش کردیم.