توی دبیرستان مغز متفکر تمام خراب کاری ها بودم و دقیقا به همین خاطر همیشه یا از مدرسه پرتم می کردن بیرون یا ازم میخواستن بابامو ببرم مدرسه. یه روز که مطابق معمول از مدرسه انداخته بودنم بیرون و گفتن با ولی ت بیا دودل بودم که چکار کنم.همین طور داشتم قدم می زدم که یه مغازه داری گفت جوون یه کمک به ما می رسونی(می خواست یه مقدار کارتن جابجا کنه...عمده فروشی داشت)گفتم باشه ولی به شرطها و شروطهی.گفت چه شرطی؟گفتم از مدرسه انداختنم بیرون باید پدرمو ببرم تو بیا خودتو جا بزن.یه فکری کرد گفت باوشه.خلاصه حاجی رو جای باباهه جا زدیم و برگشتیم سرکلاس.از اون به بعد هم هر موقع به ولی نیاز داشتم(به طور متوسط هر دو روز یکبار)می رفتم سراغش.تا اینکه بابام(بابای حقیقی م)واسه پرسیدن درسم اومده بود مدرسه.مدیر باور نکرده بود که پدرم باشه.فرستادن دنبال من گفتن برو باباتو بیار می خوایم باهاش صحبت کنیم. منم طبق معمول رفتم مغازه و اون بخت برگشته رو با خودم همراه کردم.چشتون روز بد نبینه تا وارد دفتر شدم به مدیر گفتم بیا اینم بابام. یه دفعه دیدم بابای خودم کنار در واستاده.هیچی دیگه با یه فیلیپینی نقش زمینمون کرد و تا خود خونه کتکم زد...
من قلبم با باطری کار میکنه جون مادرت بزن لایکو