a
amir1991 ۱۲ سال پیش
جوک

توی دبیرستان مغز متفکر تمام خراب کاری ها بودم و دقیقا به همین خاطر همیشه یا از مدرسه پرتم می کردن بیرون یا ازم میخواستن بابامو ببرم مدرسه. یه روز که مطابق معمول از مدرسه انداخته بودنم بیرون و گفتن با ولی ت بیا دودل بودم که چکار کنم.همین طور داشتم قدم می زدم که یه مغازه داری گفت جوون یه کمک به ما می رسونی(می خواست یه مقدار کارتن جابجا کنه...عمده فروشی داشت)گفتم باشه ولی به شرطها و شروطهی.گفت چه شرطی؟گفتم از مدرسه انداختنم بیرون باید پدرمو ببرم تو بیا خودتو جا بزن.یه فکری کرد گفت باوشه.خلاصه حاجی رو جای باباهه جا زدیم و برگشتیم سرکلاس.از اون به بعد هم هر موقع به ولی نیاز داشتم(به طور متوسط هر دو روز یکبار)می رفتم سراغش.تا اینکه بابام(بابای حقیقی م)واسه پرسیدن درسم اومده بود مدرسه.مدیر باور نکرده بود که پدرم باشه.فرستادن دنبال من گفتن برو باباتو بیار می خوایم باهاش صحبت کنیم. منم طبق معمول رفتم مغازه و اون بخت برگشته رو با خودم همراه کردم.چشتون روز بد نبینه تا وارد دفتر شدم به مدیر گفتم بیا اینم بابام. یه دفعه دیدم بابای خودم کنار در واستاده.هیچی دیگه با یه فیلیپینی نقش زمینمون کرد و تا خود خونه کتکم زد...
من قلبم با باطری کار میکنه جون مادرت بزن لایکو

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۴ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.