ک

کیوان

@keyvanzamzam · ۵۱۵ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۴۴ رأی)

بر اساس واقعیت :
جعفر رضایی لیسانس اقتصاد از تهران ،عاشق دختری بنام مریم شد ولی پدر مریم با ازدواجشان مخالفت کرد ، سال 85 مریم خودکشی کرد و جعفر دیوانه شد !
حالا دوچشم جعفر کور است و به هرکسی که میرسه همه رو دعوت میکنه و میگه فردا عروسیمه . . .
به این میگن عشق

لطفا با احساس بخوانید :
هروقت دلم دیگر توان مبارزه نداشت ،به دیارش خواهم رفت ، به آن کوچه سری خواهم زد.......زیر گرمای آفتاب با کمری خم شده ،زیر فشار خاطرات ، کنار پنجره اتاقش زانوهایم را که در نبودش سخت در آغوش میگرفتم را خم می کنم...!
نه من کسی را میشناسم نه کسی مرا...!
بوی بی کسی مرا گرفته بود و من میان موجودات دوپایی که قبل ها از کوچه آنها میگذشتن دنبال یک انسان می گشتم...!
کوچه خالی بود ، هوا که تاریک شد یاد روزهای روشنم افتادم که چه بی رحمانه همه را خاموش کرد....!!
نیمه شب شد و من هنوز زیر پنجره ی اتاقش نشسته ام ، سکوت چادرش را بر سر شهر انداخت و تنها صدای گریه من این سکوت را در هم شکست اما ،هیچکس نبود بفهمد صاحب این صدا کیست ؟
حتی او که یک روزی صاحب این صدا را دوست داشت...باد سردی میوزید و ناله هایم در تمام شهر پیچید...دردی وجودم را به بازی گرفته بود..!
صدایی در درونم زنده شد و اوج گرفت، کنترلش کار من نبود..یکباره فریاد زدم :
بیزارم از اعتماد . . .
او از آنجا رفته بود . . .

آدم است دیگــــر
احمـــق است
گاهی دلـــش تنـــگ می شـــود
حتــی برای اینکــه نیمـــه شــب یواشکـــی
شمـــاره ات را بگیـــرد صدایـــت را بشنـــود
مشتـــرک مــورد نظــر شمـــا در حال مکالمـــه بـــا
مشتــــرك مـــورد نظـــر خودش اســـت.....