لطفا با احساس بخوانید :
هروقت دلم دیگر توان مبارزه نداشت ،به دیارش خواهم رفت ، به آن کوچه سری خواهم زد.......زیر گرمای آفتاب با کمری خم شده ،زیر فشار خاطرات ، کنار پنجره اتاقش زانوهایم را که در نبودش سخت در آغوش میگرفتم را خم می کنم...!
نه من کسی را میشناسم نه کسی مرا...!
بوی بی کسی مرا گرفته بود و من میان موجودات دوپایی که قبل ها از کوچه آنها میگذشتن دنبال یک انسان می گشتم...!
کوچه خالی بود ، هوا که تاریک شد یاد روزهای روشنم افتادم که چه بی رحمانه همه را خاموش کرد....!!
نیمه شب شد و من هنوز زیر پنجره ی اتاقش نشسته ام ، سکوت چادرش را بر سر شهر انداخت و تنها صدای گریه من این سکوت را در هم شکست اما ،هیچکس نبود بفهمد صاحب این صدا کیست ؟
حتی او که یک روزی صاحب این صدا را دوست داشت...باد سردی میوزید و ناله هایم در تمام شهر پیچید...دردی وجودم را به بازی گرفته بود..!
صدایی در درونم زنده شد و اوج گرفت، کنترلش کار من نبود..یکباره فریاد زدم :
بیزارم از اعتماد . . .
او از آنجا رفته بود . . .