هرچه چشمان را بازتر می کنم نمی بینمت !!
آنقدر دوری که تورا تنها با چشمهای بسته می توان دید . . .
@keyvanzamzam · ۵۱۵ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۴۴ رأی)
هرچه چشمان را بازتر می کنم نمی بینمت !!
آنقدر دوری که تورا تنها با چشمهای بسته می توان دید . . .
عجب حکایت عجیبیست ،
حواسم را هرکجا که پرت می کنم باز هم کنار تو می افتد . . .
4 جوکی ها عجیب نیست واقعا ؟؟؟؟؟
تنها شد ام؟ قبول
دل شکسته ام ؟ آن هم قبول
بی غیرت که نشده ام ،
پس لطفا؛
خود را در شعر هایم بیشتر بپوشان،
اینجا "غریبه" نشسته . . .
دیشب خوابت را دید�
از صبح با خودم قهر کرده ام که چرا بیدار شدم !
لعنت به من . . .
دوست دارم یک شبه، هفتاد سال پیر شو�
در کنار خیابانی بایستم…
تو مرا بی آنکه بشناسی، از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی…
هفتاد سال پیر شدن یک شبه!!
به حس گرمی دست های تو
هنگامی که مرا عبور میدهی بی آنکه بشناسی
می ارزد..!
اینکه هنوز ،
نگرانت می شوم !
نگرانم می کند . . .
هیچ خشمی بالاتر از عشقی که به نفرت تبدیل شده باشد ، نیست . . .
آنقدر قدم زدن با تو را دوست دارم که به جای "خانه" ، برای عشقمان "جاده" خواهم ساخت . . .
این بار هم که بغلم کرد ، میخواست "حرص" دیگری را در بیاورد...!
بیچاره من . . .
قلب لعنتی سلام !
لطفا دیگه خفه شو و دیگه تو هیچ کاری دخالت نکن !!
اصلا به من چه که تو کی یا چی و دوسداری ؟
اگر هم خسته شدی اجباری نیست که کار کنیبه جهنم دیگه کارنکن !!!!
خسته شدم ازت میفهمی ؟؟
تو به چه درد من میخوری ؟
دیگه حالم ازت بهم میخوره ،توی سینه م گندیدی !
هه ،بیجاره تو فقط بلدی خون پمپاژ کنی ، برای خودم متاسفم بخاطر داشتن همچین قلبی !!!!!
استعفا بده لعنتی . . .
حالم را لک لک شکسته بالی میفهمد که مینشیند و کوچ جفتش را با اندوه نگاه می کند . . .
کافیست!
کافیست کسی اسمم را صدا کند...
بعد از اسمم ویرگولی بگذارد ،کمی مکث کند و بگوید :خوبی؟؟؟
آنوقت هیچ نمی گویم !!!!
فقط از "گریــــــه" منفجر می شوم . . .
از سربازه پرسیدم :
چطور شد اومدی سربازی ؟؟؟
گفت :من مرد سربازی نبودم !
دلش با دیگری بود ، دست به سرم کرد و فرستادم . . .
نه درگیر تو شده ام ،
و نه حسی دارم به تو...!
اصلا میخواهی همه چیز را برگردانم به روز اول !
تو یک آدم معمولی شوی و من . . .
نــــــــــه !!!
ممکن است دوباره عاشقت شوم . . .
جزییات چشمانت...
کلیات زندگی من است!
اگر دست تو بود ، دست من در جیبم نبود . . .
دم چشمهایت گرم
با آن دوستت دارم های
عاشقانه اش...
از زیر زبانت که نمیتوان حرفی کشید!
تاریخ
را کنار بگذار...!
جغرافیا
مهم تر است!
کجایی؟؟؟
هرچندنمیدانم خوابهایت رابا کی شریک میشوی،
اماهنوز....
شریک تمام بی خوابیهای من ،تویی....
شب های اینجا آنقدر دلگیر است که سوت قطارهای نیمه شب ، هر آدمی را وسوسه می کند که برود و دیگر هیچوقت بر نگردد . . .