شوهر من است دیگز ..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دوست دارد روز تولدم به من تبر هدیه دهد تا من از خودم محافظت کنم ....
آخه اگه مشکلی پیش بیاد که من با اون تبر اول خودمو میکشم ....
@mahnaz63 · ۲۹ امتیاز
★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۱۰ رأی)
شوهر من است دیگز ..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دوست دارد روز تولدم به من تبر هدیه دهد تا من از خودم محافظت کنم ....
آخه اگه مشکلی پیش بیاد که من با اون تبر اول خودمو میکشم ....
میخواهم دوباره بازگردم به روزی که جا گذاشتم قلبم را ...
اجازه بده بازگردم ، بگذار قلبم را از چشمانت پس بگیرم . بگذار برگردم و نجات دهم روح اسیر گشته ام را که بر صورتت جا مانده پس بگیرم ....
نمیدانم !
تو به من بگو عاقلانه است فراموشت کنم بعد از این همه عشق ؟؟؟
گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی ، روی تو را کاشکی میدیدم .
شانه بالا زدنت را بی قید ، و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب !! عاقیت مرد ؟؟
افسوس ، کاشکی میدیدم .
من به خود میگویم : چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟
چقدر باید عمر کنم تا بفهمم جواب محبت را همیشه با محبت نمیدهند .
چقدر باید عمر کنم تا بفهمم هر دستی که به سویم دراز میشود به قصد کمک کردن نیست ، خود نیازمند کمک است .
چقدر باید عمر کنم که بفهمم عشق پاک ، هیچ وقت دوجانبه نیست .
یک طرف یا هر دو طرف نیازهای دیگر خود را به واسطه ء آن ارضاء میکنند ...
چه شبی خواهد شد !
آن شب که سر بر پای تو بگذارم و کودک چشم من از نوازش دستهای پر مهر تو به خواب رود .
دوست دارم آن لحظه به من بگویی که این رویا نیست ، تو مال منی فقط برای خودم تنها ...
و آن شب آماده ام که آخرین سطر دفتر عمرم را بنویسم
دیگر آرزویی ندارم ...
دیروز را در آرزوی پیدا کردنت
امروز را در این اندیشه که چگونه تو را قسمت کنم با کسی که سقف خانه ات با او یکیست و فردا را در این وحشت که باید تو را به دست تقدیرت بسپارم ...
چه کسی خواهد دانست که عمق این درد در وجودم تا کجاست برای عشقی که دیر رسید و بیفرجام ؟؟؟
نباید شیشه را با سنگ بازی داد ...
نباید مست را ، در حال مستی ... دست قاضی داد !
نباید بی تفاوت ! چتر ماتم را به دست خیس باران داد ...
کبوترها که جز پرواز آزادی نمی خواهند !
نباید در حصار میله ها ، با دانه ای گندم ،
به او تعلیم ماندن داد ...
انتظاری نداشتم ! نمیخواستم میان این همه چشم حسود مراببوسی ، نمیخواستم کنار این همه گوش کنجکاو بگویی دوستت دارم . از سایه های سنگین نگاهشان بر پلکهایت بود که تو چشمانت را بستی . همه چیز تیره و تار شد .چشمانت را که می بستی ، فکر من هم بودی ؟؟
میدانستی که دهانم از واژه های تلخ پر می شود ؟ اعتیاد دارم به عادت عشقت ! شاید می بایست ترکت کنم ، عادت کنم به خماریت ...
دوستت دارم و پنهان کردن عشقم پشت چشمان مشتاقم آسان نیست . دوستت دارم و بیقرار دیدن چشمان زیبای توام .
با این همه اگر روزی حتی اندکی مرا نخواهی ، نه ، نخواهم ماند.
عاشق کشی رسم این روزهاست . وقت رفتن ،چنان میروم که گویی هرگز اینجا نبودم ...
غیر عادی ترین عشقها گاه حاصل برخوردهای ساده و گفت و گوهای معمولی ست . گاهی با یک سلام صمیمی شکل آرامش انسان بهم میخورد همانطور که تو به دل من نشستی ...
ای کاش تو را در روزگاری دیگر میدیدم ! در روزگاری که عشق هنوز حرمت داشت و از وفاداری های با تمسخر یاد نمی شد . روزگاری که در آن سهم عاشق از عشق پاکش جدایی نبود ...
با صدایی که التماس در آن موج می زند بارها وبارها به من گفته ای که مبادا ترکت کنم ! مبادا بروم ! به جایی نمی روم زیباترینم بهترینم و آرام جانم . آنکس که می رود قراری دارد با دیگری . من نه قراری دارم و نه دیگری بهتر از تو می شناسم . می مانم و برایت بی قراری می کنم ...
آرزو دارم ناخواسته به دست آوری
آنچه ار که میخواهی ...
و شگفت زده با خود بیندیشی
آیا کسی برایم آرزویی کرده بود ...؟
وقتی پروانه ای در تازی بیفتد که عنکبوتش سیر باشد
تازه قصه ی زندگی آغاز شده
چون نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد ...