م

مصطفی

@mostafa2216 · ۴۰ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

m
mostafa ۱۲ سال پیش
جوک

خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست ...
خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌ تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن ...
کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون ...
خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟ ...
پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه. باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست ؟! پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده. داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم ...

m
mostafa ۱۲ سال پیش
جوک

هیچ دقت کردین ما ادما همیشه میگیم اینده اما هیچوقت در اینده زندگی نمیکنیم . یعنی اینده وجود نداره یا همش زمان حال سادس .
بس میشه به اینده بگیم حال؟؟؟؟ بس گذشته هم حال ساده بوده ؟؟؟ یا حال ساده ی الان اینده ی زمان حال ساده ی گزشته بوده؟؟؟
توام مثل من هنگ کردی؟؟؟ کی هنگ کردی الان که اکنونه یا اکنون که ایندس ؟؟؟ راستی گفتم ایدنه وجود نداره بس کی هنگ کردی؟؟؟؟

m
mostafa ۱۲ سال پیش
جوک

دختری از کوچه باغی میگذشت...یک پسر در راه ناگه سبز گشت..در پی اش افتاد و گفتا او سلام...بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام...دختر اما ناگهان و بی درنگ...سوی او برگشت مانند پلنگ...گفت با او بچه پروی خفن...میدهی زحمت به بانویی چو من؟ ...من که نامم هست آزیتای صدر...من که زیبایم مثال ماه بدر...من که در نبش خیابان بهار...میکنم در شرکت رایانه کار...دختری چون من که خیلی خانمه...بیشت و شش ساله_مجرد_دیپلمه...دختری که خانه اش در شهرک است...کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت...در چه مورد با تو گردد هم کلام...با تو من حرفی ندارم والسلام...