m
mostafa ۱۲ سال پیش
جوک

دختری از کوچه باغی میگذشت...یک پسر در راه ناگه سبز گشت..در پی اش افتاد و گفتا او سلام...بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام...دختر اما ناگهان و بی درنگ...سوی او برگشت مانند پلنگ...گفت با او بچه پروی خفن...میدهی زحمت به بانویی چو من؟ ...من که نامم هست آزیتای صدر...من که زیبایم مثال ماه بدر...من که در نبش خیابان بهار...میکنم در شرکت رایانه کار...دختری چون من که خیلی خانمه...بیشت و شش ساله_مجرد_دیپلمه...دختری که خانه اش در شهرک است...کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت...در چه مورد با تو گردد هم کلام...با تو من حرفی ندارم والسلام...

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.