خ

خوشگل خانوم

@baaran · ۱۰۸ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۲۳۰ رأی)

س
سارا ۱۱ سال پیش
جوک

این خاطره رو یه نفر تعریف میکرد . . .
دوران دانشجویی یه استادی داشتیم حدودای 90 سالو داشت. بنده خدا یه کوچولو آلزایمرم داشت. تعریفشو شنیده بودیم که کلا از مرحله پرته واسه همین با بچه های کلاس هماهنگ کردیم که اذیتش کنیم روز اول کلاس!!!
از اونجایی که تا چند هفته اول ترم از لیست اسامی خبری نیس. این طفل معصوم اومد سرکلاس و شروع کرد دونه دونه اسامی رو پرسیدن. ماهم خودمونو اینجوری معرفی کردیم :
محمد رضا گلزار
هدیه تهرانی
مهناز افشار
شهاب حسینی
......
اونم تند تند مینوشت و به به چه چه میکرد! تازه یکی از بچه ها که خودشو امین حیایی معرفی کرده بود و سروصدا میکرد از کلاس انداخت بیرون !! :دی
چند هفته بعد که لیست اسامی واقعی دستش رسید خیلی شاکی رفت دفتر اساتید که لیست منو اشتباه دادید بچه های من اینا نیستن!!!! حالا دیگه تا تهشو برید وقتی که فهمید کلا سرکار بود :دی
البته مجبور شدیم ترم بعدش این درسو پاس کنیم :دی

س
سارا ۱۱ سال پیش
پیام

عمدا جوابت را نمیده�
تا هی صدایم بزنی, هی سراغم را بگیری, و هی حالم را بپرسی.
عمدا جوابت را نمیده�
تا مطمئن شوم هنوز هم دوستم داری!
هنوز هم سکوتم برایت مهم است, هنوز هم میخواهی که حرف بزنم.
عمدا جوابت را نمیدهم تا دوباره صدایم کنی.
هزار بار میمیرم و زنده میشوم و به خودم لعنت میفرستم که مبادا...
مبادا فراموش کنی که من,
عمدا جوابت را نمیدهم ...

میگم بچه ها, یه وقت زشت نباشه که
دوست من توی دانشگاه, یه پسری رو دوست داره که توی سرویسشونه.
بعد هروقت که پسره اتفاقی از جلوی ما رد میشه, دوستم فقط خیره میشه به قیافه ی پسره .... اصلا انگار زبونش بند میاد, نمیتونه سلام کنه !!!!!!!!!

خداوندا !
کفر نمیگوی�
اگر روزی بشر گردی, ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه ی خلقت, از این بودن, از این بدعت ...
خداوندا !
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است ...

b
baaran ۱۲ سال پیش
جوک

آقا امروز توی مترو نشسته بودم که برم دانشگاه (دانشگاه من واقع در تهرانه , تازه دانشجوی پزشکی هم هستم... بعله). یه خانومه اومد کنارم نشست و شروع کرد به حرف زدن که : " من دنبال یه دختر خوب برای پسرم هستم ... دختری که اهل آرایش نباشه... هنوز هم هستن خانواده هایی که دختراشون میرن دانشگاه و آرایش نمیکنن .... "
این خانومه داشت همینطور حرف میزد که یهو چشمش افتاد به من !!!
بعدشم من رو مثال زد بعنوان یه دانشجویی که آرایش نمیکنه....
خلاصه اومد کلی ازم تعریف و تمجید کرد و .... آخرش ازم پرسید ترم چندی؟؟؟ گفتم ترم یک (روم به دیوار !!! قول میدم اسفند ماه, ترم دویی بشم !!! )
بعدش دیدم خانومه یهو از این رو به اون رو شد .... گفت : " آها . پس هنوز اول کاری ... پس تو هم قراره مثل همون دخترا بشی که تموم دنیاشون آرایش کردنه .... واقعا خدا به خیر بگذرونه که در آینده قراره جون آدم ها بیفته دست اینا ... واقعا که, زمان ما اصلا این حرفا نبود ... دخترا خیلی با حیا تر بودن ..... "
من :|
خانومه >_<
خانوم های دیگه :))))
واقعا من چی باید بگم ؟؟؟ خدا رو شکر که زود مسیرمون از هم جدا شد , وگرنه .....!!!!

b
baaran ۱۲ سال پیش
پیام

"پزشک ماهر و پیرزن تنها"
پزشک و جراح مشهور (د. ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد, باعجله به فرودگاه رفت...
بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه, که باعث از کار افتادن یکی ازموتورهای هواپیما شده, مجبوریم فرود اضطراری درنزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم...
دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت:
من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسان هاست و شما میخواهید من 16 ساعت در این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟؟؟
یکی از کارکنان گفت: جناب دکتر, اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین دربست بگیرید. تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است..
دکتر "ایشان" با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و به راه افتاد که ناگهان در وسط راه, اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد به طوریکه ادامه دادن برایش مقدور نبود. ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه را گم کرده. خسته و کوفته و با ناامیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد...
کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد, صدای پیرزنی راشنید...
-بفرما داخل هر که هستی..در باز است...
دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند...
پیرزن خنده ای کرد و گفت: کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی...ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی به در کنی و کمی غذا هم هست. بخور تا جون بگیری..
دکتر از پیرزن تشکر کرد و مشغول خوردن شد, در حالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعابود..که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود, که هر از گاهی بین نمازهایش او را تکان میداد.
پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود, که دکتر رو به او گفت: به خدا من شرمنده این لطف و اخلاق نیکوی تو شدم, امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.
پیرزن گفت: و اما شما رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است..
ولی دعاهایم همه قبول شده است به جز یک دعا...
دکتر "ایشان" گفت: چه دعایی؟
گفت: این طفل معصومی که جلوی چشم شماست, نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر, به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند.. به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگ بنام دکتر "ایشان" هست که قادر به علاجش هست, ولی او خیلی از ما دور هست و دسترسی به او مشکل هست و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم.. میترسم این طفل بیچاره و مسکین, گرفتارشود. پس از الله خواسته ام که کارم را آسان کند..!
دکتر "ایشان" درحالیکه گریه میکرد گفت: به والله که دعای تو، هواپیماها را از کار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن واداشت.. تا اینکه من دکتر رابه سوی تو بکشاند و من به خدا هرگز باورنداشتم که الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا میکند و بسوی آنها روانه میکند.
وقتی که دستها از همه اسباب کوتاه میشود، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین وآسمان بجامی ماند.
« وقال ربكم ادعوني استجب لكم ... »

b
baaran ۱۲ سال پیش
پیام

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ … ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺨﻮﻧﯿﺪ … !!
ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ ...
ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ !!! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ, ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍن رو هﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ !!!
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ... ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ... ﻫﺮ ﺷﺐ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯿﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ...
ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺑﻨﺪ : ﺑﯿﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ, ﻭﻗﺘﺸﻪ !!! ﺗﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ, ﭘﺎﻫﺎﺷﻮ ﻗﻔﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ... ﺟﺎﺋﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ... ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ !!! ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ... ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺳﮑﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ...
ﻗﺎﺿﯽ گفت : ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟ ... ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺣﺮف ﺪﺍﺷﺖ ولی ﺑﻐﻀﺶ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺘﺮﮐﯿﺪ ... ﮐﻼﻩ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺗﺎ ﺟﺎﺋﯽ ﺭﻭ ﻧﺒﯿﻨﻪ !!!
ﻣﺴﺌﻮﻝ, ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻧﺶ ... ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﺵ !!! ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ !!! ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﮐﻤﮏ ﺧﻮﺍﺳﺖ, ﮐﻪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﺵ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪ ...
ﺩﺍﺩﺳﺘﺎﻥ : ﺑﯿﺎﺭﯾﻨﺶ ﭘﺎﺋﯿﻦ !!! ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﭘﺎﺋﯿﻦ . ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎﯼ ﺩﺍﺩﺳﺘﺎﻥ !!! ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺱ !!!
ﮔﺮﻭﻫﯽ, ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺭﺳﯿﺪﮔﯽ ﺷﺪﻥ !!! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﯿﻬﻮﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ...
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ !!! ﺑﻌﻌﻌﻠﻪ !!! ﻭ ﺑﺪﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﺟﺂﻥ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ حتمی ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ !!!!!!
ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﻣﺤﺘﺮﻡ : ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻭ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﻫﺎﺗﻮﻧﻮ ﺑﺪﻭﻧﯿﻦ .... !!!
^_^
چیه؟؟؟ میدونم اولش احساساتی شدی.... ولی بعدش شروع کردی فوش دادن !!!! هرچی گفتی هم خودتی .... :) :) :)

b
baaran ۱۲ سال پیش
جوک

مورد داشتیم که طرف, شاگرد تنبل بوده ... بعد, سر کلاس دانشگاه, صدای استاد رو ضبط میکرده و شبا به عنوان لالایی گوش میداده ... !!!
یه هفته قبل از امتحان, استاد گفته که فقط از توضیحات سر کلاس, امتحان میگیرم ... !!! بعد طرف 19.5 شده ...
اونوقت نمره ی شاگرد اول کلاس کمتر از این شده ... !!!
من که تصمیم خودمو گرفتم .... شما هم اگه رکوردر ندارین همین امروز بخرین ... !!!