همچون درمانده ای اسیر در بیابان که ابتدا فریاد می زند ,سپس به اندازه تمام نیندیشیدن های عمرش می اندیشد و بعد از مدت ها تقلا سر انجام تسلیم می شود ,من نیز بی هیچ امیدی برای نجات تنها به انتظار پایان این بدبیاری جبران ناپذیر نشسته ام
@روزیتا · ۴۴ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
همچون درمانده ای اسیر در بیابان که ابتدا فریاد می زند ,سپس به اندازه تمام نیندیشیدن های عمرش می اندیشد و بعد از مدت ها تقلا سر انجام تسلیم می شود ,من نیز بی هیچ امیدی برای نجات تنها به انتظار پایان این بدبیاری جبران ناپذیر نشسته ام
ساعت برنارد هنوز در دستان من است.به همه جا سرک کشیدم به دوستان قدیمی به اشنایانی که مدت هاست خود را غریبه جلوه می دهند به مدرسه به تمام مکان های خاطره انگیز و به تمام داشتن های امروزم اما بی فایده است.حال دیگر رویایی ترین اختراع دوران کودکی نیز به کارم نمی اید.باید خودم به فکر ساخت ساعتی باشم بسیار با ارزشتر از ساعت برنارد ,ساعتی برای توقف در گذشته ها,برای توقف در روزگار چیزهای با ارزش مثل امید,ارزو,شادی....... مرا چه به این توقف های بیجا در این دقایق بی ثمر
نمیدانم در چند سالگی ام "صبر" را اشتباه نوشته بودم که مدت هاست تنها سرمشق زندگی ام شده است
من نیز در حیرتم که چرا ترس ها در شب مستولی می شود.پس از بیست سال حیرت اکنون می دانم ترس, زاده ی تاریکی نیست بلکه ترس ها همانند ستارگان همیشه هستند و این درخشندگی روز است که ان ها را محو و ناپیدا می کند.
"وقتی نیچه گریست"
پیش از این کوچکترین حادثه ای ,طوفانی برای این کشتی نوپای ما بود حال چه شده که برخورد به کوه یخی ام حتی یک منفذ در این عرشه ی فرسوده ایجاد نمی کند
چه دره ی هولناکی است دره ی واقعیت وقتی پس از ساعتها قدم زدن در دل جنگل رویاها ,که به زعم خودت بی انتهاست,به ناگاه در ان سقوط می کنی
این دیگرچه مخمصه ای است که نه عقل تیز و برنده و نه دل ترد و لغزنده هیچ کدام دستشان به صدور حکم قطعی نمی رود
رویاهای خط خورده دوران نوجوانی ام را در گوشه ای از قلبم قاب گرفته ام تا به یاد داشته باشم داشتن دست نیافتنی ترین رویاها نیز شیرین تر از بی رویا زیستن است.
حیرانم سرنوشت با امروز و فرداهای من چه کرده است که دیگر هیچ لحظه ای حتی یک ذره از شیرینی های گذشته را هم برایم مزمزه نمی کند