*****Parvazeh¤atish bastan*****
اعتراف ميكنم از شنبه قراره ي كودزيلاي دهه نودي به جمع ما ببيونده و من و برادر دهه هفتاديم بشيم خواهر برادر اون!!
شما ي بيام بازركاني ببينيد تا ماجراهاي من وخواهر كودزيلام شروع بشه! ^_^
@Parvazeh · ۴۴ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
*****Parvazeh¤atish bastan*****
اعتراف ميكنم از شنبه قراره ي كودزيلاي دهه نودي به جمع ما ببيونده و من و برادر دهه هفتاديم بشيم خواهر برادر اون!!
شما ي بيام بازركاني ببينيد تا ماجراهاي من وخواهر كودزيلام شروع بشه! ^_^
*****Parvazeh¤tish bastan*****
~_~
کاش تموم قصه ها روشن و مهتابی بود
انتخاب سرنوشتمون انتخابی بود
کاش روزای زندگی همیشه آفتابی بود
یه جو انصاف میون رعیت و اربابی بود
اما افسوس اما افسوس! که خیالبافم و ساده
دنبال حقیقتم پای پیاده
*****Parvazeh¤atish bastan*****
سلامت انديشه يك عادت است
همانكونه كه انديشه ناسالم نيز عادتي بيش نيست
"وين داير"
*****Parvazeh¤atish bastan*****
عشق شهپريست كه خدا به انسان داده
تا با آن نزد او بپرد....
"ميكل آنژ"
*****Parvazeh¤atish bastan*****
ذهن خالق واقعيت است
و براي تغيير واقعيت بايد ذهن را تغيير داد
"افلاطون"
*****Parvazeh¤atish bastan*****
خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر ^_^
چارلي چاپلين!
اكه درست كفت بزن لايكو*_^
parvazeh: atish bastan**
کودکي با پاي برهنه روي برف ها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد.
زني در حال عبور او را ديد و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش!
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم.
کودک گفت: مي دانستم با او نسبتي داريد!
اعتراف میکنم امروز بعد مدت ها اومدم پست بذارم (پست کم میذارم بیشتر میخونم)
آقا من اسممو تو ورود اعضا نوشتم دوباره برنده شدید باز شد!!!!!!!!!!!!!!!
حالا اینو ول کن!!!!
خانم صادقی؟؟؟؟؟ محدودیت ارسال یکی؟؟؟
آقا آدم دق میکنه !!!!
باید الان همه حرفامو بزنم که دق نکنم!!!
راستی هیچوقت جوکای 4جک رو برا خانواده نخونین ک ضایع میشین
5-6 تا تعریف کرد�
بابام میگه جای درس خوندنته؟؟؟(انگار امتحان ترم اول دارم وسط تابستون)
مامانمم میگه از بس این فیلمای خون آشامی دیده اینطور شده!!
داداشمم میگه این فیلمارو بده بابا چک کنه ، پاک کنه
میگم خو چرا چک کنه؟؟
میگه برا اینکه برا فیلم های مستهجلت کتک بخوری!!!!!!!!!!
یعنی من ))))))) ":
داداشم *-*
مامانم ((((((((((( :
من بعد از دعوا @-@
داداشم بعد از دعوا ^-^خدایااااااااااااا!!! این خانواده رو از ما نگیر
*آتیش باستان*
آقا(بله.مامانم معلم ادبیاته) یادمه ی بار سوم راهنمایی بودیم . زنگ کلاس خورد و ما جغرافیا داشتیم . من و دوستم ک ی لحظه کار داشتیم دیر کردیم و با معلم رسیدیم دم در کلاس ... هیچی دیگه اومدیم اظهار ادب کنیم گفتیم بفرمایین.معلمه رفت مام داشتیم پشتش میرفتیم ک خوردیم ب در....در زدیم معلمه برگشته میگه دانش آموز نباید بعد معلم بیاد!!!!!!!!!!!!!!!!! 0: !!:
هیچی برگشتیم ی عالمه پادرمیونی قبول نکرد ک نکرد
مام رفتیم تو حیاط ک دیدیم إإإإ؟؟؟؟؟؟؟؟ 3 تای دیگه از بچه هام کلاس نرفتن!!!!!!!!
5تایی جمع شدیم حرف میزدیم و میخندیدیم نگو ک معلم داشت از بالا نگا میکرد ک رامون بده ولی دید داریم میخندیم فکر کرد بیرون بمونیم بهتره
مام تا آخر ساعت همون بیرون فیض بردی�
معلم بود ما داشتیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟