خواهرا در مرگ من افغان مکن شیون مزن
ای برادر پیش خواهر حرفی از مردن نزن
خواهرا این آخرین بار است میدان می رو�
از پی ام بیرون میا حرفی تو با دشمن مزن
چون سرم را از قفا دشمن کند خواهر جدا
لطمه بر رخسار خود در پیش مرد و زن نزن
@doll · ۲۶۶ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۶۲۸ رأی)
خواهرا در مرگ من افغان مکن شیون مزن
ای برادر پیش خواهر حرفی از مردن نزن
خواهرا این آخرین بار است میدان می رو�
از پی ام بیرون میا حرفی تو با دشمن مزن
چون سرم را از قفا دشمن کند خواهر جدا
لطمه بر رخسار خود در پیش مرد و زن نزن
ساربانا دست من دست خداست
ساربانا دست من مشکل گشاست
ساربانا جد من پیغمبر است
باب من ساقی حوض کوثر است
ساربان من داغ اکبر دیده ا�
داغ عباس برادر دیده ام
ما که از عشقت گفت و گو داری�
کربلایت را آرزو داری�
ما که میسوزیم در هوای تو
بسته جان ما با ولای تو
اشک غم ریزیم در عزای تو
عقده از داغت در گلو داری�
هر جوان ما مبتلای توست
کودک ما هم آشنای توست
هر شهید ما جانفدای توست
ز آبرویت ما آبرو داری�
بتاب ای مه تو بر غم خانه ما
که تاریک است امشب محفل ما
نمی دانی بود شام غریبان
فغان از امشب و آه یتیمان
نمی دانی بود زینب عزادار
بود از داغ عباسش پریشان
نمی دانی که لیلا بی پسر شد
زداغ اکبرش گردیده نالان
یکی از مرگ بابا در فغان است
یکی بهر برادر نوحه خوان است
یکی گوید که من بابا ندار�
یکی گریان ز بهر نوجوان است
یکی گوید حسین جانم سرت کو
یکی در شیون و بر سرزنان است
ببین اکبر تنش صدپاره گشته
علی اصغر بخون آغشته گشته
ببین دست ابوالفضل علمدار
جدا شد از بدن از جور کفار
بتاب ای مه که بینی مشک پاره
به جسم کشته گان بنما نظاره
ببین انگشت و انگشتر جدا شد
چه ظلمی بر حریم مصطفی شد
من گدایم، گدای حسین�
مستحق عطای حسین�
عشق او مایه سوز و ساز�
روی او قبله گاه نماز�
عقده کربلا دارد این دل
عاشق کربلای حسین�
از جوانی به پیری رسید�
عاقبت کربلا را ندید�
حضرت نجمه نمی داند که فردا قاسمش
از جفای کوفیان صد پاره پیکر می شود
شش برادر باشد امشب زینب و کلثوم را
پیکر هر یک به خون فردا شناور می شود
پیکر فرزند پیغمبر فتد در آفتاب
سایبانش نیزه و شمشیر و خنجر می شود
شیعیان فردا حسین بی یار و یاور میشود
خونجگر زینب ز داغ شش برادر میشود
از برای جرعه آبی به شط خون جدا
از بدن دست ابوالفضل دلاور میشود
بر سر دست حسین از تیر ظلم حرمله
پاره حلق نازک ششماهه اصغر می شود
رسول الله گریان حسین است
شب شام غریبان حسین است
خزان روز عاشورا سر آمد
شبی تاریک و درد افزا بر آمد
زمین کربلا در خون نشسته
دریغا کشتی از طوفان شکسته
زهم شیرازه هستی گسسته
که هستی بسته با جان حسین است
خزان گلهای زهرا را گرفته
سکوت مرگ صحرا را گرفته
غبار بغض در دل ها گرفته
خجل از لعل اطفال حسین است
شبی کز آه دل رو پوش دارد
زغم بار گران بر دوش دارد
نوای العطش در گوش دارد
که شرح حال طفلان حسین است
اگر مشام مرده را شمیم تربتت رسد
دوباره زنده میشود ،زعطر نینوای تو
وفاست وام دار تو،حماسه یادگار تو
حیات دین زخون تو ،خداست خون بهای تو
اگر که نام مصطفی، هنوز در جهان به جاست
از آن سر بریده تو هست و از نوای تو
ای ارباب دلم حسین مولا
حلال مشکلم حسین مولا
تو جان جانانی،تو خوب خوبانی
تو دین و ایمانی، حسین حسین مولا
از طفلی دل اسیر نامت شد
مجنون و عاشق و غلامت شد
رها مکن دستم،که دل بتو بست�
تویی همه هستم ، حسین حسین مولا
................یا ثارالله................
مستم اگر من، مست حسین�
زباده او،بشور و شین�
عشق حسین است، باغ بهار�
ولایت او دار و ندار�
به آسمان دلم ماه حسین است
به کشور قلب من، شاه حسین
کسی که گشته دردمند،اگرفتد به پای تو
دوای درد خویش را، بگیرد از شفای تو
أیا حسین فاطمه ، به عاشقان خود نگر
که می تپد به سینه دل ، به عشق کربلای تو
تو أسوه ی شهامتی، معلم شهادتی
خوشا کسی که پا نهد، به مکتب ولای تو
ای حرمت قبله حاجات ما
یاد تو تسبیح و مناجات ما
تاج شهیدان همه عالمی
جانی و جانان بنی هاشمی
دست علی ماه بنی هاشمی
ای حرمت قبله حاجات ما
سرور و سالار سپاه حسین
داده سر و دست براه حسین
عم امام و أخ و إبن اما�
حضرت عباس علیه السلام
یاد حسین و لب عطشان او
وان لب خشکیده طفلان او
ساقی کوثر پدرت مرتضی است
کار تو سقای کربلاست
دست تو شد دست شه لافتی
خط تو شد خط امان خدا
می زند نیش سکوتت به دل من،پسر�
لب بگشا کشت مرا خنده دشمن، پسر�
چشم خود واکن و یک بار دگر حرف بزن
از لب تشنه و سنگینی آهن، پسر�
نتوان گفت که از داغ تو بر من چه گذشت
هیچ کس را نبود تاب شنیدن،پسرم
عباس چو از جام عطش باده گرفت
آزادگی از امام آزاده گرفت
افتاد دو بازوی رشیدش اما
با دست فتاده دست افتاده گرفت
ورد لب مردان جهان مردی اوست
ذکر دل وجان عاشقان مردی اوست
تاریخ عطش ناک دل شیعه هنوز
سیراب شریعه جوانمردی اوست
دل صفا گرفته امشب زگل یاس علی
من می خوام امشب بشم گدای عباس علی
برای کرببلا دلهای ما پر می زنه
در خونه ی ابوالفضله علی در می زنه
شنیدم تو علقمه با صورت افتاد رو زمین
فاطمه گفت پسرم بر پسر ام البنین
بچه ها تو خیمه ها میگن که ما آب نمی خوای�
بابا جون قربون تو که ما فقط عمو می خوای�