M

M.M.362

@M.M.362 · ۱۸ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

m
meti_VIP ۱۳ سال پیش
جوک

یه شب با آخرین مترو داشتم میرفتم سمت تجریش ، ایستگاهای آخر همیشه خالی میشه و خیلی مسافر کمه
این وسطا یه بنده خدایی سوار شد روبروی ما نشست ، خیلی خسته بود خوابش برد درجا !!
این راننده هم آخرشبی جاده رو خلوت گیر آورده بود هی آرتیست بازی درمیاورد . یه ایستگاه جلوتر وایساد ، موقع راه افتادن یهو چنان تیک آفی کشید تمام مسافرا رفتن تو لوزالمعده همدیگه :پی
این بنده خدای روبرویی ما از همه جا بی خبر ، همچین با سر رفت تو دیوار بغل دستش برق سه فاز از چشماش پرید :دی
حالا دوتا خانمه اونورتر نشسته بودن همچین بددددددددددد زدن زیر خنده ، منم دیگه نتونستم کنترل کنم و خنده ی اساسی کردم :دی